بد روزگار


این روزها بیش ازینکه دلنوشته بنویسم، نامه مینویسم، نامه به نهادهای مختلف برای ابراز وجود، برای اینکه بگویم ما که هستیم، برای اینکه سرباز بودنمان را ثابت کنیم،

بقول مرحوم حسین پناهی، مرغمان تخم نمیگذارد ولی گاومان هر روز میزاید.

طرفمان دو گروه از مسولین است، یک گروه میدانند و‌میخواهند حمایت کنند ولی سعی میکنند وارد بازی نشوند ، یک عده هم خوبتر میدانند و بدنبال رانت هستند به گمانم تا خدمت.

در بین خودی ها هم خوب و بد داریم، عده ای بدنبال منافع جمعی و عده ای بدنبال باز هم رانت.

جالبتر این است همه گروه ها هم ادعای کمک میکنند و همیاری، بدتر اینکه دعواهای بین خودشان را میخواهند اینجا تسویه حساب کنند.

رمرارزها بالاخره سر و سامان پیدا میکند، و روسیاهی میماند برای روی سیاهتان.

حرصتان خدمت باشد حرصتان کمک به مردم باشد برای بزرگ تر شدن ایران یقه پاره کنید نه برای دوزار پول بیشتر.

فدای آن گروهی که دلشان برای مملکت میتپد نه برای جیبشان. پایان شب سیه سپید است. حق با ماست و بالاخره حلش میکنیم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.