ضامن بقای یک سازمان لزومان افراد متخصص نیستند، افراد متعهد هستند که باعث میشوند یک سازمان بماند. اگر تخصص و تعهد در کنار هم باشد که چه بهتر. ولی در شرایط بحرانی افراد متعهد به سازمان هستند که با مشکلات میجنگند، این افراد ممکن است متخصص باشند یا نباشند. ولی دلشان با سازمان است و با هر نفس سازمان نفسشان تازه میشود. این افراد لزوما برای پول کار نمیکنند. برای این کار میکنند که سازمان در مسیر چشم اندازش حرکت کند و البته که در نهایت هم فکر میکنم نسبت به افرادی که صرفا تخصصاشان را در سازمان گذاشتنه اند، پول بیشتری هم دریافت میکنند. پول بیشتر برایشان به معنی سازمانی قویتر است، و اگر سازمان دچار مشکل شود اولین نفرات هستند که از حقوقشان میگذرند که سازمان بتواند به حیاتش ادامه دهد و سازمان هم وقتی شرایطش مساعد باشد همیشه به نحوی دیگر با افراد متعهد برخورد میکند. آنها به بودن در سازمان افتخار میکنند و سعی میکنند در کنار کسب تخصص، روز به روز سازمانشان را هم قویتر کنند. این افراد در همه لایه ها و منظومه های یک سازمان هستند از مدیران ارشد تا الی اخر. همینطور افرادی هم هستند که صرفا تخصصشان را به خدمت شرکت در می آورند و شاید هرچه کنی هم عرقی نسبت به سازمان پیدا نکنند، عدد حقوقشان همیشه مهمتر از هر چیزی است، اگر جای نشستنشان کمی بد باشد فورا اعتراض میکنند. نسبت به سازمان به اندازه افراد متعهد عرق ندارند و معمولا با پیشنهادهای بهتر هم از سازمان جدا میشوند. هر دوسته و وجودشان در سازمان لازم است. افراد صرفا متخصص میتوانند تبدیل به افراد متعهد متخصص شوند و همینطور افرادی که که متعهد هستند میتوانند در صورتیکه سازمان نسبت به عملکرد آنها بی تفاوت بود به افرادی به شدت بی تفاوت تبدیل شوند.از نگاهی دیگر در سازمان افرادی وجود دارند که همیشه باید سرنخ را به آنها داد و مسیر را برایشان کامل روشن کرد و انتظار عملی را داشت و اگر مدتها به حال خودشان رهایشان کنی با دایره اختیارات زیاد هرگز نمیتوانند کار خارق العاده ای انجام دهند چون اساسا بر مبنای وظیفه محوری هستند، و وظایف محول شده را به خوبی انجام میدهند. و برعکس گروه دیگری هستند فقط باید دایره اختیارات داشته باشند و دستشان باز باشد و فقط هدف کلی را نشانشان دهی، خودشان هر کاری لازم است میکنند و تا رسیدن به هدف همه تلاششان را میکنند و حتی ممکن است به هدف هم نرسند ولی تلاششان را بدون شک انجام داده اند. در دو بعد مختلف به با ارزشترین دارایی هر سازمان که منابع اسانی آن است اشاره کردم. و فکر میکنم هر سازمانی در طول حیاتش با افرادی با روحیات اینچنینی دارند برخورد میکند و این وظیفه سازمان است که از هرکس در همان راستایی که پتانسیلش را دارد استفاده کند. قرار دادن افراد در جایگاههای اشتباه میتواند منجر به نابودی کامل یک کسب و کار شود. پس اگر اولویت توسعه کسب و کار است، باید روحیات افراد و توانایی های آنها شناسایی شود و بر اساس توانمندی شان جاگذاری شوند تا بتوانند از توانایی شان به بهترین شکل ممکن استفاده کنند. این بهترین حالتی است که هم فرد رشد میکند و هم سازمان.