یکی از همکارانم بدنبال کارهای مربوط به سربازی اش است، یادم به دوازده سال پیش خودم افتاد، کار میکردم، و سربازی برایم یک کابوس بود. حس میکردم اگر بروم سربازی از همه کارهایم عقب میمانم. مشکل قلبی داشتم ،نمیدانستم این مشکل قلبی که مرا از خیلی چیزها منع کرد، میتواند در معافیت سربازی کمکم کند یا خیر، دفترچه خدمت را ارسال کردم. و به دنبال کارهای معافی ام افتادم، هر روزش استرس بود، چندین کمسیون پزشکی رفتم ، مدارک مربوط به بیماری ام چند کیلو کاغذ بود که همیشه همراهم بود، نظام وظیفه همیشه شلوغ بود، پیگیری کارها با وجود مشکل قلبی که داشتم واقعا سخت بود. در ابتدا من را پیش پزشک معتمد نظام وظیفه فرستادن، بیماری ام را تایید کرد، خلاصه اش این بود که بیش از چند دقیقه اگر سرپا بایستم خون به مغزم نمیرسد و سرگیجه میگیرم و بیهوش میشوم. از این پزشک معتمد به آن پزشک معتمد میفرستادندم، یکی از آزمایش هایش این بود که روی تختی دراز میکشیدی، سرم به دستانت وصل میکردن، هر دو دستت. ولی شیر سرمها بسته بود. چند پرستار هم با آمپول های آماده بالای سرت می ایستادند. سپس تخت آرام آرام به حالت عمود قرار میگرفت، پاها و دستانت محکم به تخت بسته شده بود که پرت نشوی. برای من به یک دقیقه هم نمیرسید که ضربان قلبم به شدت تغییر میکرد و فشارم هم شدیدا می افتاد،تا این علائم آشکار میشد، شیر سرمها باز میشد و آمپول ها تزریق میشد. و تخت هم به حالت افقی باز میگشت. ولی نظام وظیفه بود به یک آزمایش و دو آزمایش قانع نمیشد، چندین بار این آزمایش را در بیمارستان ها مختلف تکرار کردم و هربار نتیجه یکی بود. آخر مرا به یک بیمارستان دولتی خاص ارجاع دادن که آن هم تختی که برای این مورد استفاده میشد خراب بود و چند ماه خاطرم هست با استرس منتظر بودم که درست شود تا آنجا هم آزمایش دهم. آنجا هم بالاخره آزمایش دادم و نتیجه همان شد. با این تفاوت که کاملا بیهوش شدم و بعد از مدتی به هوش آمدم. نتیجه آزمایش ها را جمع کردم و بردم به کمسیون پزشکی، گفتن مورد تو خاص است و باید منتظر کمسیون پزشکی خاصی باشی که یک ماه دیگر تشکیل میشود، باز هم منتظر ماندم. بیش از هشت ماه این پروسه طول کشید، چند روز قبل از تشکیل کمسیون پزشکی خاص مرا به نزد پزشک دیگری فرستادن و آزمایشاتم را بررسی کرد و گفت فلان روز به نظام وظیفه مراجعه کن تا در کمسیون خاص بررسی شود. با استرس رفتم، پشت یک در ساعتها به همراه چندین نفر دیگر منتظر نشستم. که مرا صدا بزنند. بالاخره نوبت من شد، داخل شدم عده ای نظامی و پزشک دور یک میز بودن ، با احترام سلام کردم و منتظر شدم. یکی از نظامیان که خدا پدر و مادرش را بیامرزد گفت، تو برای معاف از رزم شدن هم مناسب نیستی، سربازی که نتواند پست دهد یا چند دقیقه سرپا بایستد جز دردسر چیزی برایمان ندارد.از من خواستن بروم و بیرون منتظر باشم. بعد از حدود یک ساعت نتایج همه اعلام شد. آن روز همه یا سرباز شدند یا معاف از رزم و فقط من معاف دائم شدم. .از اینکه نمیتوانستم به کشورم در کسوت سرباز خدمت کنم هم ناراحت بودم هم خوشحال .بیش از هشت ماه استرس و در نهایت معاف شدم. از آن روز خودم را موظف تر و مکلف تر به انجام کارهایی دانستم که به نفع منافع ملی مان باشد. و این تکلیف همچنان بر دوش من است. من سربازی نرفتم ولی همیشه خودم را سرباز این کشور میدانم، و هرجا لازم باشد آماده هستم از هرچه دارم برای اقتدار ایران بگذرم و برایش حتی جانم را هم فدا کنم.

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه‌گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است