هزارتوی بیزنس


بیزنس کردن ، فعالیت اقتصادی یک هزار توی پیچدست، شروعش هیچ نمیخواهد جز عزم جزم و باور داشتن به هدفت.هزار تو هست، مسیر را ممکن است اشتباه بروی با آدمهای اشتباه شراکت کنی، اعتماد کنی و بجای پاداش تاوانش را ببینی، آدمهایی سر راهت قرار بگیرند که ازرفاقت و بی تجربگی تو استفاده کنند و سود مالی و اعتبار رو نصیب خودشان کنند و با وعده و وعید از تو سواستفاده کنند.
رفاقت را پایه بیزنس کنند و در تنگنا از تو توقع رفاقت داشته باشند و جان و دل بجنگی و هر چه میگوید را امضا کنی و موقع تقسیم سود بجای اینکه حق و حقوت را بگیری ، با ماشین حسابی طرف باشی مثل ماشین حساب برخی طلافروشهای ناعادل و باز هیچ نگویی و پیشرفت کار را در اولویت قرار دهی و منتظر آینده ای روشنتر باشی،کم کم وقتی فهمیدی که همه وعده و وعید ها برای سرگرم کردن تو بوده و سود اصلی را شخص دیگری کرده و تو یک بازیجه بوده ای که بهترین سالهای عمرت را برای پر کردن جیب دیگری تلاش میکرده ای، ناگهان دلت ببرد و دیگر تمام ثروت و قدرت و اعتبار دنیا هم نصیبت شود حاضر نیستی لحظه ای در آنجا بمانی، آخرش هم بجای دستت درد نکند بگوید منتظر شکستت خواهم بود یا روزی را میبینم که بفهمی جه اشتباه بزرگی مرتکب شده ای و شرکتش را با اپل مقایسه کند و آن شریکی که اندک سهامش رو به هیچ فروخت و اگر امروز آن سهم را داشت فلان مقدار پول داشت، آدمی که نگاهش و فکرش درگیر پول باشد، آینده نگری را فراموش میکند، حرفهایی میزند که نباید بزند و جمعیتی را گرفتار میکند که حقشان نبوده است، نمیداند چه میکند مست پول میشود و با نظق های به ظاهر زیبا و به دلخوشی هوادارانش عده ای را به خاک سیاه مینشاند و تازه طلبکار هم میشود.ولی تو چه میکنی، تو هدفی در سر داری که باید برایش بجنگی ، از همه این ماجراها درس عبرت میگیری با افرادی شریک میشوی که هم هدفت باشند سعی میکنی نگذاری آب در دلشان تکان بخورد و با متحد شدن گره ای از مشکلات مملکتت را با تلاش زیاد باز میکنی، تو در آن دوران گذشته دانشی که دست آورده ای که اکنون نمیتوانی فراموششان کنی، با رعایت اصول محرمانگی که با آن پایبندی وارد بیزنسهایی میشوی که ترند بازار هستند و عشق و علاقه تو از آنها نشات میگیرد چون میتوانی با این کارها به مردم کمک کنی.
سر و صدا به پا میشود که فلانی بخاطر فلان حرفها در فلان جا به دست دشمن افتاده و نه تنها تو بلکه بسیاری دیگر را که هیچ ربطی به موضوع نداشتند درگیر کرده است، تو در موضوعاتی شریک جرم شده ای که روحت هم از آن ها خبر ندارد، رسانه ها به سر و صدا می افتند و از تو به عنوان فراری و شریک جرم یاد میکنند، یادت می آید بیش از ییکسال از آن شراکت دوساله گذشته بود که تو از او جدا شدی و صلحنامه ای نوشتی و هر دو طرف امضا کردند که آنچه تحت عنوان سهام داشتی بدون هیچ چشم داشتی به وی بخشیدی و بجایش دیگر هیچ صنمی با هم ندارید و مسولیتی هم نداری و خداحافظ. ولی ناگهان میشنوی بخاطر حرفهایی که بیشتر شبیه حرفهای یک کودک نابالغ است در همه جا در بوق و کرنا کرده است که من فلان کار را انجام میدهم و آن هم در خاک دشمن و آن هم کارهایی که به تحریمها مربوط است، دشمن هم براحتی در غل و زنجیرش میکنند و میگویند خیلی های دیگر مثل تو این کار را میکنند ولی قوانین بازی را بلدند و در بوق و کرنا نمیکنند ولی امان از زمانی که شهرت جشم آدم را بگیرد، زندگی اش را میدهد که مشهور تر شود، خدمت به خلق تبدیل به خدمت به جیب میشود و آن موقع است که سقوط میتواند اتفاق بیفتند، اینها را مینوسیم تا قدری از فشار های روانی که این سه سال کشیده ام کم شود، جون حرفهایی شنیده ام که با واقعیت تناسبی ندارد و هرچند بارها سعی کردم با او تماس بگیرم توانستم.
در طی همه این مدت حواست به خانواده اش است و همدری میکنی، جلسه با وکلای مختلف میگذاری، پسوردهای حساسی که هنوز فراموش نکرده ای و عوض نشده است را با اجازه خودش در اختیار همسرش میگذاری. رسانه ها به تو فشار می آوردند که حرف بزن، چرا ساکتی ولی تو نه بخاطر رفاقت که دیگر از بین رفته بلکه بخاطر انسایت، سکوت میکنی چون که وکلایت میگویند اگر حرفی بزنی شاید علیه آن بنده خدا که گرفتار است تمام شود با همه سختی دهانت را میبندی و هیچ نمیگویی، عده از نیروهای سرگردانش را با مدیریت همکاران معتمد شرکتش  سر و سامان میدهی و کمک میکنی که دوباره چرخهای بیزنسش بچرخد ولی بدلیل اختلاف های درونی و خانوادگی نمیشود که نمیشود. تو هم طبیعتا سالها در این زمینه دانش داری و یکسال از جداییتان میگذرد برایش از همکار به رقیب تبدیل شدی رقیبی که نگذاشت ذره ای اصول حوانمردی زیر سوال برود زیرا که میخواست در میدان نبرد شکستش دهد نه با نامردی و کلک. همان کاری نکند که او سرش آورده بود. وارد حوزه های مختلف میشوی و از سعی میکنی تخم مرغ هایت را در سبد های جداگانه ای بچینی . ولی فردی که در چنگال دشمن است عصبانی هست و خیلی وقتها هم حق میدهم که گاهی حرفهایی بزند که شاید شایسته نباشد با این حال باز سکوت میکنی و تلاش میکنی در خفا کار خودت را با کمک همکارانت پیش ببری. افراد زیادی بعد از منحل شدن شرکتش به همان زمینه مرتبط کشیده شدند و البته که طبیعی بود سالها همین کار را کرده بودند و میتوانستند خودشان روی پای خودشان بایستند، بیش از این که ناراحت باشد باید خوشحال باشد که نیروهایی تربیت کرد که توانستند بدون او هم موفق شوند، همین ماجرا برای من و بیزنسهایم هم در همه زمینه ها پیش آمد ، افرادی آمدند یاد گرفتند و رفتند و در بعضی از حوزه ها رقیب ما هستند،بیزنس همین است وقتی نتوانی نیازهای یک فرد را تامین کنی و فرد توانایی بیشتری در خود ببینید میرود به همین راحتی. بازاری که در آن رقابت نباشد جذابتی ندارد، من همیشه به شرکایم میگفتم ای کاش این اتفاق نمی افتاد و در کارزار رقابت میتوانستیم شکستش دهیم که نگذاشت به آنجا برسد و با تندروی و عدم آینده نگری زندگی را به کام خود و چندین نفر دیگر تلخ کرد، افرادی که نمیدانند الان در خارج از ایران برایشان پرونده ای ساخته شده است یا نه، چون فقط با شخص ایشپ بیزنس میکردند.
بگذریم بیش ازین نمیتوانم درباره اتفاقاتی که افتاده حرف بزنم که باز هم توصیه وکلایم هست و برای انسانیت،و اینکه نمیدانم او چه گفته و شاید پیغام پسغام هایش از سرو فشارهای روانی و عصبانیت. ولی شاید زمانیکه توانستم مدارکی که دارم را منتشر کنم، راحتتر حرف بزنم و از حرف و حدیث و پیغام رساندن با واسطه ها راحت شوم. در این حد نوشتم که دوستانی که مرا میشناسند بدانند هدف من بسیار بالاتر از هر بیزنسی هست و تا دنیا را تغییر ندهم از پا نخواهم ایستاد. من سربازم و کارم جنگیدن در هر جبهه ای که وطنم به آن نیاز دارد.

چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی

گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم

یا علی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.