کم گفته بودم هیچ نیازی نیست آدم حالش همیشه خوب باشد، آدم است حق دارد حالش بد باشد، کنجی بخزد، حتی گریه کند، چند روز از تختش بیرون نیاید. حتی اگر مثل من همیشه کار کند شاید گاهی اوقات دوست داشته باشد مریض شود که برای استراحت عذاب وجدان نداشته باشد. حالا هر فردی که این مطلب رو بخواند شاید بعضی قسمتهای حرفم را بفهمد. من هم خودخواسته استراحت میکنم، تفریح میکنم. البته که به ندرت. عموما دلیلی برای خوش گذراندن نمیبینم. و حس میکنم همان کار کردن بهترین خوشی است. همین که بتوانی در راه خلق ارزشی قدمی برداری. عموما ازینکه با هرکسی وقت بگذرانم لذت نمیبرم. تا به الان هم تعداد افراد کمی بوده اند که از در کنارشان بودن حس خوبی داشته ام. آدمها می آیند و میروند. هرکس با خودش خاطره ای میاورد و بعضی خاطره هایشان را هم میبرند و بعضی ها خاطره هایشان را جوری جا میگذارند که تا همیشه میماند. آدمی و زندگی ، قصه ای پر تکرار در نوشته هایم ، در اندیشه هایم. زندگی و بازی هایش. زندگی و رنج هایش. همیشه همین بوده، آدمیزاد یک ویژگی دارد، میتواند عادت کند، به بعضی چیزها واقعا عادت میکنی. دیگر ترک عادت نمیتوانی کنی. حتی شرایط زندگیت هم با خودش عادتی همراه دارد. همان بهتر که همیشه به بدترین نوعش عادت داشته باشی. هیچوقت با دلت تصمیم نگیری. هیچ چیز را ماندنی ندانی. هرچند هرچقدر هم تلاش کنی باز ناگهان به خود می آیی میبینی به چیزی عادت کردی که قرار نبوده عادت کنی. زندگی پر است ازین بازیهای عجیب و غریب که شاید فقط خودت که مینویسی شان بفهمی. شاید آدمهایی هم باشند که با تو همزاد پنداری کنند. ولی هیچ تعجب نمیکنم ازینکه هر روز یک بازی جدید برایم خلق میکند. همیشه گفتم زندگی بزرگترین دشمن انسان است، اصولا کارش تو را زمین زدن است. یا سپرت را میگیری، ضربه هایش را میگیری. و هر زخمی زد با همه توانت باز بلند میشوی، یا چنان میزندت که اگر مقاومت نکنی لهت میکند و از رویت رد میشود. رحم ندارد. تا نابودت نکند دست بردار نیست ولی تو اگر توانستی دوام بیاوری هم قویتر از گذشته میشوی و هم منتظر نبرد بزرگتری خواهی بود. راه و رسمش همین است. بعد از سه دهه زندگی دیگر خوب میدانم نباید به برخی چیزها عادت کنم، ولی فقط میدانم، وقتی ناگهان به خودم می آیم که عادت کرده ام. و ترک عادتش میسر نیست و نبودش زخمهایی بر بدن و روحت میتراشد که هیچ طبیبی حتی طبیب عشق قادر به درمانش نیست. راهش چیست ، به گمانم فقط تحمل.

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند