حدود یکسال شاید کمتر میگذرد که با موسیقی آشنا شده ام، گاهی فکر میکنم آشنایی با موسیقی برای من تقریبا همزمان بود با مجهز شدنم به عینک جدید که به کمک آن رنگها را میبینم. امروز به این نکته داشتم فکر میکردم که کشف موسیقی و لذت بردن از آن قبل از عینک بود یا بعد از آن.فکرهای این روزهای بانک مرکزی و مجلس اگر مجالی بدهند به این موضوع هم فکر کنم، یادم می آید بعد از آن بود.

یعنی اول من با کمک عینکم دنیا را دیدم، و بعد موسیقی را حس کردم، الان با همه وجودم موسیقی را درک میکنم. هر آوایی، هر نوایی که از دل برمی آید لاجرم بردل مینشیند. شاید با مفاهیمی مثل رپ و متال ارتباطی برقرار نکنم ولی موزیک های کلاسیک و پاپ و ایرانی های سنتی خودمان دیوانه ام میکنند.

بخواهم به عقب برگردم، زمانیکه پانزده سالم بود سعی کردم گیتار زدن را یاد بگیرم، یعنی ازینجا شروع شد که شبی که کنار مادرم تلویزیون میدیدم که فردی ستار مینواخت، آن لحظه خیلی خوشم آمد از ساز زدنش، مادرم گفت برو سه تار یاد بگیر. فردایش با دوستی در مدرسه مشورت کردم گفت الان باید موسیقی مدرن یاد بگیری برو گیتار یاد بگیر، همان هفته رفتم گیتار خریدم و شروع کردم به گیتار شدن، دقیقا سه سال و نیم پیش یک استاد معروف میرفتم، ولی من هیچ از موسیقی درک نمیکردم، درحدی که حتی میخواستم آواز بخوانم هم ریتم را رعایت نمیکردم، یعنی اصلا نمیفهمیدم، بعد از سه و نیم سال به صفحه دوم کتاب آموزشی رسیده بودیم، استادمان به من گفت راستش او اولین شاگردم هستی که اینقدر در موسیقی بی استعدادی دیگر حوصله ندارم با تو کار کنم و تو هم پولت راحرام نکن برو دنبال رشته ای که در آن بهتر میتوانی باشی، نوجوان بودم و سرکش و اینکه شاید مشکل از استاد بوده این همه سال وقت مرا تلف کرده و من چیزی یاد نگرفتم، رفتم پیش استادی دیگر شش ماه که گذشت، در پایان یکی از جلسه ها او هم گفت که برایش راحت نیست این را بگوید ولی هیچ شم موسیقییایی در من نمیبیند و از آموزش من معذور است. خلاصه اینکه موسیقی را به ناچار کنار گذاشتم ولی چهار سال تلاش کردم و فقط یک صفجه پیش بردم. الان بعد از اینکه رنگ ها را میبینم حتی اگر عینکم هم نباشه باز موسیقی را میفهمم، تازه انگار دنیای جدیدی را کشف کرده ام، به گونه ای که تمام زمانی که در دفتر هستم موسیقی درحال عشوه گری و دلبری است و من مانند عاشقی که اصلا سیر نمیشوم. حتی گاهی وسوسه میشم به سمت نواختن بروم حس میکنم توانش را دارم.

دیدن دنیا به آن شکلی که بقیه آن را میبینند در بالابردن کیفیت زندگی من تاثیر بسیاری داشت، ولی این شاید فقط نسخه مربوط به من باشد، چرا که روشندلان هم عموما موسیقی را خوب درک میکنند. ولی نوع دیدن من از دنیا کاملا متفاوت بود. باورم نمیشود چرا هیچوقت حتی در ماشین هم موسیقی گوش نمیدادم یا خاموش بود یا رادیو. ولی الان موسیقی تا عمق جانم نفوذ میکند. سراسر وجودم و تک تک سلول هایم سرمست میشوند. خوشبحال تو اگر همیشه از آن لذت میبردی و خوشبحال من که فرصتش را یافتم لذتش را ببرم.

اینکه گاهی برای کاری تلاش هم میکنی ولی تو ذاتا توانش را نداری،بیخیال شو، فکرت را درگیر موضوعی کن که مفیدتری، شاید هنوز برای تو زود است، زود است که از گوش جان استفاده کنی. باید صبور باشی تا گوش جانت به کار افتد

سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست

گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل