امید وصل


گاهی چنان خسته و کلافه میشوم که ترجیح میدهم برای مدتی گم شوم. اصلا نباشم. از بودنم خسته ام میکنند. هرچه بیشتر عمر میکنم از آدمها خیر کمتری میبینم. اصلا ذات آدمی عجیب و غریب است، قدر نمیشناسد. گاهی آنقدر آدمها و حضورشان آزارم میدهد که دوست دارم سر به بیابان بگذارم و حداقل چند سالی هیچ کس نام و نشانی از من نگیرد و نتواند پیدایم کند.

چه کنم!چه کنم!چه کنم که دلخواهم مقدور نیست. نمیتوانم رها کنم و نباشم. آنقدر خودم را به این دنیای لعنتی گره زده ام که نمیتوانم، که نمیشود. گاهی اوقات هم میگویم فکر کن مُردی، اگر مرده بودی چه میشد. همه چیز بدون تو به جریان می افتاد و همه فراموش میکردند که اصلا وحیدی هم بوده است. ولی چاره چیست؟ واقعا چاره چیست باید تا زنده ام، باشم. نمیتوانم خودم را به مُردن بزنم که. هستم باید با همه این بد و خوب ها روبرو شوم و هی با سیلی صورت خودم را سرخ نگه دارم و هی در کنارش به شوق داشتن تو ذوق کنم.

از دنیا بریده ام، از آدمهای دنیا بریده ام. بدبختی من این است که اگر زمان به عقب هم برمیگشت باز میدانم تصمیماتی مشابه میگرفتم و باز همینجایی که هستم بودم. ولی بعضی حرفها، بعضی زخمها درد دارد، هرچقدر هم قوی باشی دردش را حس میکنی. زخم از که بخوری مهم است.

برای من دوست و دشمن فرق داشت، الان همه آدمها را مستعد این میبینم که دوست نباشند. آی که نمیدانم گاهی چه باید کنم. هر زخمی را میشود تحمل کرد. اصلا باید بشود تحمل کرد. یعنی اگر زخمی میخوری باید بتوانی تحملش هم کنی. اصلا شاید این زخمها برای این است که چشمانت بازتر شود. گاهی از درد، چشمانت بازتر شود.

همین است دیگر، مگر جز این هم از زندگی میتوان انتظاری داشت. هرچه باشد زجر است و هی قویتر شدن و هی بیحس تر شدن تا وقتی که خودت را نبازی. باید بمانی و با این زجر دائم سر و کله بزنی تا وقتی که واقعا بمیری دیگر.

و آن وقت آسایش به سراغت می آید تا ابد. ولی تا زنده هستی شرایط هرچه هم باشد، حق نداری پا پس بکشی. تو باید تا ابد بجنگی و میدانی چه چیز قسمت خوبش است، آنجاییش که چشمم را که بازتر میکنم تو را کنار خودم میبینم. تو برای من معنای غزلهای مولانا هستی. تو برای من تعبیر عشق سعدی هستی. تو برای من معنی یک یک بیت های غزل های حافظی.

من شاید درد و رنج رفیق دائمم شده باشد، ولی از تو رفیق تر نشده است. هنوز فکر تو، یاد تو امید هر روزه ام است و باورم بر اینکه از پس همه چیز برمی آیم. و حالا آخرش اینکه قویترین سلاحم بودن با تو هست. تویی که هیچکس نمیتواند از من بگیردش.

هزار دشمنی افتد به قول بدگویان

میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قبا‌پوشم

که در محبت رویش هزار جامه قباست

نمی‌توانم بی‌ او نشست یک ساعت

چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی

گدا اگر همه عالم بدو دهند گدا‌ست

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *