اصلا بیا دست هم را بگیریم و سفری بی بازگشت را شروع کنیم، قول میدم هم بیشتر یاد بگیریم، هم بیشتر زندگی را زندگی کنیم. بریم به دور دستها، توی مزرعه کشاورزان کار کنیم و در ازایش غذا و جای خواب بگیریم. برویم به کشورهای خیلی دور، برویم وسط جنگل آمازون و با اعضای قبیله دور آتش برقصیم. برویم یک جایی که هیچ را ارتباطی نداشته باشد، اگر زخمی شدیم از رییس قبیله مرهم بگیریم و روی زخممان بزنیم. بیا برویم به روستاهای دور دست آفریقا، برویم شیر و پلنگ و خرس را از نزدیک ببینیم. بریم با اعضای قبیله گندم درو کنیم. برویم و بنشینیم پای تعریف های رییس قبیله، زبانشان را نفهمیم ولی با اشتیاق گوش بدهیم. آن هم دور آتش بزرگی که وسط چادرهایشان برپا است. یا اصلا بیا برویم یک جایی توی شمال اروپا بین یخ و سرما کلبه گرممان را بسازیم و زیر کرسی لم بدهیم و چای بخوریم. گربه را هم با خودمان ببریم. گربه جلوی شومینه هیزمی کش و قوس برود و با عصبانیت منتظر باشد که غذایش را برایش بریزیم.
چه خیالات خوبی اگر میشد که بشود ولی خوب نمیشود که بشود. آنقدر که خودمان را درگیر بازیهای زندگی کرده ایم، فقط در مجال خیال میشود به همه آن ناکجاها سفر کرد. راستی راستی چقدر خوب است که خیال را نمیتوان از آدم گرفت. یا حداقل من تا حالا تسلیم نشده ام و قدرت خیالم مرا دو تا دور دنیا میچرخاند. وقتی تصور میکنم با همه جزییات تصور میکنم. همه چیز را جزء به جزء میبینم. مثلا میبینم که در بین آدمهای قبیله اکثر آدمها لباس رنگ سفید پوشیده اند. تو هم کفش سفید و چیزی شبیه یک لباس بلند سفید پوشیده ای. لپهانت بخاطر آفتاب گل انداخته اند و چشمانت! آخ آن چشمان نافذت! مثل همیشه میخندند،میدرخشند و ذوق میکنند. دستم را سفت گرفته ای و با شوق مثل بچه ها میخواهی دور آتش مانند باقی افراد برقصی. من هم دل به دلت میدهم و با هم آوازشان را تقلید میکنیم و میرقصیم. آنقدر میرقصیم که صبح میشود.خسته نیستیم انرژیمان تازه بیشتر هم شده است و هنوز به فکر کشف جاهای جدید هم هستیم.
میدانی جانم! من فکر میکنم این خیال های من روزی به رنگ واقعیت در آید و میدانم که آن موقع تو هم هستی و همه این کارها را با هم میکنیم. فقط باید فعلا صبور باشیم و با زندگی سرشاخ شویم و شکستش دهیم. توی یک نبرد دائم یواش یواش یاد میگیریم در حالی که با زندگی سرشاخ شده ایم و میجنگیم همزمان هم برقصیم.
رزمی که در آن بزم و رقص هم باشد. چه میشود.
من که همیشه حیران در بازار قلب و عشقت در حال دست و پا زدن هستم. غرق خیالت هم میشوم و تو و دلت را هرجا که بخواهم میکشم.
راستی راستی من حیران وجودت هستم. قدرش را میدانم. نمیترسم و روز به روز با تو با هم میسازیمش. هرچه که بخواهیم. فقط کافی است سفت دستهای هم را بگیریم.
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
چو رسد تیر غمزهات همه قدها کمان شود
چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود
دل ما چون جهان شود همه دلها جهان شود
فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک
چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان
چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود
بدون دیدگاه