قلم قدرت


حجم آنچه نوشته ام برای خودش کتابی شده است، کتابی که تمام احوال چند سال اخیر من در جا شده است، بیشتر از آرزوهایم نوشته ام، از تو نوشته ام، آخ که لذتی دارد میان رقص دود سیگارم از تو نوشتن، دلم قنج میرود. داشتم میگفتم، غمهایم را هم نوشته ام، از آن اندک خوشیها که سرپایم نگه داشته اند هم نوشته ام.

از زخمهایم نوشته ام، نه همه شان، بعضی زخمهایی که خورده ام را خودم هم هنوز باور ندارم، اول باید بپذیرم تا بتوانم بنویسم دیگر نه؟! پذیرش برخی زخمها آسان نیست، باورت نمیشود. ولی موقعی که پذیرفتمشان نوشته ام و باز هم خواهم نوشت.

به هرحال زندگی است و هیچ چیزی از آن بعید نیست، آدمها فقط نقش هایشان را بازی میکنند. تقریبا نه، یقینا به این باور رسیده ام که دیگر اعتماد کامل به کسی نکنم. یا پیش کسی خود خود واقعی ام نباشم. ازین به بعد تلاش میکنم در روابطم با دیگران صورتکم را محکم به صورتم بچسبانم و فقط اجازه بدهم چیزی را که صلاح میدانم بدانند. گزافه گویی نمیکنم، درد و دل نمیکنم. در غم هایم فقط خودم، خودم را به آغوش میگیرم و های های گریه میکنم. آدم دوپا اگر وجدان و شرفش را زیر پا گذاشت دیگر هیچ انتظاری جز دشمنی و حسادت نمیتوانی از او داشته باشی. به هر حال تو باید چشمهایت را بازتر میکردی. بگذریم. هرکه چنین شد مثل دستمال استفاده کرده ای باید دورش انداخت.

خودت را قاطی نکنی ها !بکش کنار! با تو نبودم ها! ببخشید اگر ترکش هایش نصیب تو هم شد. تو با عالم فرق داری. تو مرتبه ات در دل و جان من بسیار بلند است.

جانم به قربانت! زمانه چنین است دیگر. من ته همه قصه هایم تو را میبینم و خودم را. پایانم هرطور که باشد، تو هستی. همیشه.

درد دل با تو همان به که نگوید درویش

ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست

آن که من در قلم قدرت او حیرانم

هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

سعدیا عمر گران‌مایه به پایان آمد

همچنان قصهٔ سودای تو را پایان نیست

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *