“ساعت 6 صبح”پُر از هیچم، انگار همه چیز برایم بی اهمیت شده است، گاهی این حال را تجربه میکنم، منظورم این است که بار اولم نیست، امروز از آن روزهایی هست که دوست داشتم کل صبح تا عصر را در تختم بمانم. راستش کمی هم قلقلک شدم که جلسه هایم را کنسل کنم و فقط بخوابم، ولی نه، چاره ای نبود “ساعت 7 صبح” خودم را تا محل کارم کشان کشان کشیدم.
و حالا که ادامه اش را مینویسم ساعت 8 شب است و هنوز مشغولم. فکر میکنم حداقل دو تا سه ساعت دیگر هم اینجا باشم. راستش بعد مسافتی بین کسب و کارهایی که اداره کردنش تا حدی به عهده من است، فرسوده ام میکند، روزی 3 ساعت تا 5 ساعت رانندگی میکنم.
هنوز هم پر از هیچم، کلافه و منگ، احساس میکنم دیشب اصلا نخوابیده ام. از طرفی شب هم که به خانه میرسم باید فورا بخوابم تا برای فردا آماده باشم، گاهی فکر میکنم بیش از حد سر خودم را شلوغ کرده ام ولی فورا به این نتیجه میرسم که کسب و کارهایی که اداره میکنم را واقعا از ته دلم دوست دارم، ولی این وسط نتیجه سپردن کار به دیگران هم برایم متاسفانه خوب جواب نداد. متاسفانه پذیرفتم که در شناخت آدمها اصلا خوب عمل نکرده ام، هرچند حالا که چهل سالم شده است، واقعا حس میکنم، بهتر میتوانم آدمها را بشناسم. در همین یکی دو هفته اخیر دو پیشنهاد شراکت را با قاطعیت رد کردم. شاید اگر منِ چند سال پیش بودم با امیدواری به آینده حداقل یکی شان را میپذیرفتم ولی نپذیرفتم و هرچه گذشت در همین مدت کوتاه بیشتر مطمئن شدم که کارم درست بوده است. الان اندک یارانی مانده اند که به آنها اعتماد دارم و میدانم از اعتمادم پشیمان نخواهم شد. یعنی امیدوارم. یعنی طبق اصول با آنها پیش آمده ام و تا الان نتیجه اش رضایت بخش است.
اعتماد کردن و امیدوار بودن به آینده حماقت محض است. با این اگر که بقیه فاکتورها را در نظر نگیریم. مثلا فردی را میشناسی و حس میکنی آدم خوبی است، در مراوداتت با او نشانه بدی ندیده ای، شاید دوست خودت هم بدانی اش. این فرد لزوما نمیتواند آدم خوبی برای همکاری و یا شراکت باشد. اصلا میدانی با دوست و رفیق همکار شدن هم حماقت محض است. اگر با رفیقت کار کردی منتظر روزی باش که پشیمان شوی. و دیگر نه دوستی ات پایدار بماند و نه همکاری ات. این تجربه من است. به آدمهایی که روزهای خوب کنارشان هستی، روزهای پردرآمد و رونق کار به هیچ وجه کاملا اعتماد نکن. صبر کن تا روزهای بد را هم با آنان تجربه کنی آنگاه متوجه میشوی تا چه حد میتوانی رویشان حساب کنی و اگر امتیازی هم قرار است بدهی، بگذار برای روزهای خوب پس از روزهای بد.
چند تا اصل است که من بعد از حدود 20 سال کار کردن به آن رسیده ام. اولی اش را گفتم با دوستت شریک نشو. دومی اش هم این است که با شریکت هم رفیق نشو، همیشه حد و حدود را نگه دار. سومی اش اینکه واقعا تلاش کن به هر کس به اندازه توان و آورده ها و لیاقتش امتیاز بدهی. امتیاز زیاد دادن در شروع کار اشتباه محض است و آخرینش هم این است که به محض اینکه دیدی ادامه این شراکت یا همکاری اشتباه به نظر میرسد، سریع تمرکز کن و اگر دیدی که واقعا اشتباه است فورا سراغ استراتژی خروجی که از قبل آماده کرده ای برو. پس قبل از شروع هر نوع همکاری و یا شراکتی استراتژی خروج را بنویس و به تایید همه طرف ها برسان.
آنکسی که در همه شرایط سخت کنارت میمانند خانواده ات هستن، قدرشان را بدان.
شاید این نسخه برای شما کارآمد باشد یا نباشد، دوست داشتم تجربه ام را به اشتراک بگذارم. همین.
با این ابیات سعدی حال دلم خوب شد.
هر که فدا نمیکند، دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور، تا نخوری ندامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار _سعدیا!- بر خبر سلامتش

بدون دیدگاه