هجوم


هجوم بی امان افکار مانند پتک بر سرت فرود می آیند. میخواهی ذهنت را منحرف کنی، ولی قدرت این افکار بیش از چیزی است که تو بتوانی کنترلش کنی. مینویسیشان، حداقل الان میتوانی بخوانی که چه افکار مزاحمی سد راهت شده اند. دانه دانه شان را چند باره میخوانی، هر راه حلی به ذهنت میرسد را جلویشان مینویسی. حالا مشکل و راهکارش را داری. بعضی راهکار ها ولی، راهکار نیستند جلوی برخی مشکلات نوشته ای “فکر کردنت به حل مشکل کمک نمیکند،باید صبور باشی”.

آگاهانه از ذهنت دورشان میکنی،اجازه مزاحمت به آنها را نمیدهی. همیشه موفق نیستی، گاهی باز با توان تمام به تو حمله ور میشوند، مانند گله ای گرگ گرسنه که یک شکار بی دفاع را تنها گیر آورده اند. سعی میکنی از دستشان خلاصی پیدا کنی. ذهنت را منحرف میکنی. دوباره و دوباره. تلاشت نتیجه میدهد، بار هیجانی افکارت کم میشود و فقط گاهی به یادشان می افتی. به خودت یاد میدهی که برخی فکرها ارزش فکر کردن ندارند. بعضی آدمها هم همینطور.

این تکنیک رهایی پیدا کردن از افکار مزاحم با نادیده گرفتنشان برای من جواب میدهد. قدیمها سخت تر، حالا راحتتر.

شاید باز گاهی در ذهنم هجمه افکار مزاحم اذیتم کنند ولی به خودم یاد داده ام فقط به چیزی فکر کنم که ارزشش را داشته باشد. به خودم یاد داده ام فکر کردن به خیلی چیزها بیهوده و عبث است. این من هستم که باید ذهنم را کنترل کنم، منی که این سالها پرورشش داده ام. نه این منی که مرتب میخواهد با فکر بیوده به کشتنم دهد.

من خودم را ساخته ام تا روزهایی مثل حالا بتوانم روی افکارم، روی گله گرگها مسلط باشم. اگر جز این باشد، اگر خودم را تسلیم افکارم کنم، دیگر این من نیستم. یک من دیگری است که من پرورشش نداده ام. پس نشخوار فکری دستور من خودم نیست. دستور من گذشته است و من دیگر آن آدم گذشته نیستم. آنقدر زخم خورده ام که بدانم برخی زخمها شاید به راحتی خوب نشوند، ولی قرار نیست تا تنم زخمی است هم دردش را بکشم و هم به آن هم فکر کنم. نه! دردش را گوشه ای میگذارم بماند و تیر بکشد ولی من حسش نمیکنم. شاید تلخ باشد، که تلخ هم هست. ولی راهش همین است. بعضی زخمها طول میکشد تا خوب شود. تو را کارهایی دیگری هست که مهمتر از فکر کردن به زخمها و افکار گرگها باشی. به گمانم همین!

هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *