بدو بدو


این روزها بدو بدو است، از آن روزهایی که نمیدانی کی شروع میشود و کی تمام میشود. ته دلم خوشحال هستم که الکامپ به تعویق افتاد، هرچند دلیلش کرونای لعنتی بود و ازین که این ویروس منحوس دارد از همه دنیا رخت برمیبندد الا ایران، ناراحتم. ماها که عامدانه این راه را انتخاب کرده ایم، به کسی هم نمیتوانیم غر بزنیم الا به جان خودمان. برای همین گاهی مینویسم و به جان خودم غر میزنم که دیوانه ام کردی. یعنی اینقدر وقت نداری که سچند ماهست عینکت شکسته و نمیتوانی تا یک چشم پزشکی بروی. بعد که نگاه کلندرم میکنم و می بینم همه روزهایم پر است، باز به خودم تشری میزنم که خودت خواستی.پایش بنشین. البته ازین که میتوانم خدمتی کنم خوشحالم. دلم هم به همین چیزها گرم است. مگر من دلخوشی دیگری هم دارم یا میخواهم داشته باشم. همین خدمت از همه نعمات دنیا مرا بس. داشتم فکر میکردم،ذره ای بابت اشتباهات گذشته ام خودم را شماتت نمیکنم. هرچند اشتباهاتم زیاد بوده ولی همین که فهمیدم اشتباه بوده اند به نظرم بزرگترین درس را گرفته ام. درد آن جاهایی است که اشتباه کنی و باز هم اشتباه کنی و در جهل مرکب خودت تا ابد بمانی. برای همین است که به اشتباهاتم هم افتخار میکنم، من زندگی ام را اینطور بازی کرده ام. هر کس میتواند بازی خودش را داشته باشد. مهم این است در هر لحظه از بازی تلاش خودت را بکنی. شد شد. نشد هم که نشد.

خوب نگاه کن درست است که آخرش شاید هیچ باشد، ولی دلایلی برای زندگی پیدا میکنی.

یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.