حال خوب


اصلا موافق نیستم که حالت باید همیشه خوب باشد، یکی از قویترن موجودیت ها در نهاد انسان احساس است. حتی اگر آن را کاملا سرکوب کرده باشی و خود را آدم منطقی بدانی یا حتی دیگران تو را منتطقی ترین آدمی که دیده اند بدانند. احساس تو به اندازه منطقت رشد کرده است،شاید فقط فرصت خود نمایی را از او گرفته باشی ولی هست. پس تو عنوان انسانی که احساس دارد حتی احساس سرکوب شده، حق داری گاهی بدون اینکه دلیلش را بدانی حالت بد باشد یا حالت زیادی خوب باشد. حق داری روزها حتی حوصله اینکه از تختت بیرون بیایی را نداشته باشی. حق داری گریه کنی بدون دلیل. حق داری از دست همه عصبانی باشی. حق داری حس کنی خودت نیستی. هرچقدر بیشتر منظقی تر باشی، بیشتر مورد حمله این احساسات خاص قرار میگیری که منشاش هم شاید برایت آشکار نباشد. تو حق داری حالت بد باشید. روزها بد باشی، بی حوصله و عصبانی، از دست خودت از دست شرایط از دست زمانه از جبر زمانه از همه چیز عصبانی باشی. داد بزنی هوار بزنی، آخر اتوبان همت شیشه های ماشین را پایین بیاوری و با همه وجود فریاد بزنی، گریه کنی. تا همه این احساساتی که داری بروز پیدا کند. بر حسب تجربه ام این غلیان احساسات هرچقدر که بیشتر سرکوب کرده باشی شان بیشتر است. مانند دملی چرکین سر باز میکند و چنان به هم میریزدت که حتی آرزوی مرگ میکنی و میگویی ایکاش هرگز به دنیا نیامده بودم. ولی آخر آخرش مجبوری برگردی به زندگی ، هرچقدر که میتوانی به احساساتت اجازه بده خود را بروز دهند ولی تهش بدان به زودی باید برگردی به کارزار زندگی. من هم از همان دست آدمهایی هستم که عموما منطقم بر احساسم در طول زندگی ام غلبه میکند، ولی فرصت هایی را برای بازیابی انرژی برای خودم در نظر میگیرم. طوری که کسی نفهمد خشمم را فریاد میزدم. شاید روزها این دوره برای من طول میکشد. ولی آخرش لباس رزم میپوشم و برمیگردم به میدان. حق خودم میدانم که گاهی خودم باشم و حالم اصلا خوب نباشد . عادت زندگی ام شده است دیگر. روزهایی برای خودم دارم که حوصله احدی را ندارم، از تختم بیرون نمی آیم یا بی هدف رانندگی میکنم. آخرش حالم شاید خوب نشود، ولی همانقدر که به خودم حق داده ام این روزها را داشته باشم، به خودم هم حق نمیدهم همیشه در این حال بمانم، حتی اگر احساستم هنوز مرا میخواهند به هرسویی که میخواهند بکشند، همیشه یک نقطه پایانی برایش میگذارم. هرچند سخت باشد ولی برمیگردم به میدان و آنچه در توانم است برای بهتر کردن زندگی خودم و دیگران انجام میدهم. معنی زندگی شاید همین باشد، تعادلی برقرار کنی بین احساساتت و عقلانیتت. آنقدر که هر دویشان به یک خط شوند برای دستیابی به آنچه به عنوان هدف در زندگی قرارشان دادی. برای من زندگی بهتر برای همه مخلوقات خدا، انسان، حیوانات و گیاهان

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان

نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان

دل من می نیارامد که من با دل بیارامم

بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان

زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان

سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.