درد


میخواستیم چند تکه لوازم خانه که کاربردی ندارد را بفروشیم، آگهی هاش کردیم. جند نفر آمدند، توافق کردیم و قرار شد فردایش برای بردن یک تخت چند خرت و پرت دیگر بیایند. سه نفر بودند. یکی شان راننده بود و دو نفر دیگر کار حمل را انجام میدادند. باراننده همکلام شدم. میگفت پانزده سال پیش پایش عفونت میکند. و با یک سری داروی چرک خشک کن ظاهرش خوب میشود، ولی همیشه احساس درد داشته است. تا اینکه یکسال پیش متوجه میشود که عفونت به قلبش رسیده است. من پزشک نیستم نمیدانم دقیقا چه بلایی سر بنده خدا آمده بود، ولی مجبور شده بود چند بار عمل قلب باز کند و اینطور که خود میگفت قلبش با باتری کار میکرد.چند سال پیش بخاطر کار زیاد و شغلش که جابجایی اسباب و وسیله بوده،کمرش هم دچار مشکل میشود،و چند تا مهره های کمرش هم ایراد پیدا میکنند.خلاصه دیسک کمر از سمتی و قلب هم از سمتی کاملا به ستوه می اورندش. به او گفتم منم دیسک کمر دارم،گفت درد داری، گفتم زیاد. گفت ببین من حتی در آن حال هم که بودم و درد زیادی را تجربه میکردم باز این و آن به من توصیه میکردند، کمرم را عمل نکنم. کلا همه با عمل کمر مشکل دارند. گفت من دردش را تحمل کردم و آخرش هم عمل کردم و الان شاید مجبورم بیشتر رعایت حال کمرم را کنم ولی حداقل دیگر درد ندارم، گفت کسی که دردش راتحمل نکرده باشد، نمیتواند بهتو بگویند عمل کن یا مدارا کن. درد داری برو عمل کن تردید هم نکن. حرفهایش جوری بود انگار حجت را به بر من تمام میکرد، یکی بود که عین خودم بود. میگفت چشمانم از درد مانند کاسه خون میشد. مثل چشمای من وقتی که کمردرد امانم را میبرد. من هم میخواهم عمل کنم. تا شاید راحت شوم. هرچه باشد نتیجه اش از این درد مداوم بهتر است. همین است که وقتی روانشناسی تجربه ازدواج ندارد و از ازدواج حرف میزد هیچ وقت به حرفش نمیتوانم توجه کنم. این آدم هم درد کمر را چشیده بود و هم عمل کرده بود. حرف او شاید از حرف پزشکانم هم بیشتر به دلم نشست. حالا هم منتظرم کمی سرم خلوت تر شود، کمی کارها را به همکانم بیشتر بسپارم و چند روزی با خیال راحت میهمان بیمارستان شوم. هنوز فرصت ولی پیش نیامده است . در برهه حساسی هستیم. از یک سو قوانین مربوط به رمزارزها در حال تحول است، از سمتی بازارهای مالی دنیا رو به افول بوده است و از سمتی کشورمان آبستن برخی اتفاقات از جمله افزایش قیمت ارز، وحتی برخی ها افزایش قیمت ارز را به رمزارزها نسبت داده اند که البته کاملا اشتباه است و بزودی مطلبی در خصوصش خواهم نوشت. باید این ها را کمی در حد توانم سر و سامان دهم ، کارهایم را جمع کنم تا بعد میهمان بیمارستان شوم.فقط میدانم که تصمیمم جدی است. هم در حد توانم به کشورم کمک کنم و هم بعدش کمرم را به دست جراح بسپارم. همین الان چیزی که بیشتر از درد کمر اذیتم میکند، درد آبادانم است و مردمی که مظلومانه رفتند.دلم میخواهد هرکاری میتوانم انجام دهم که همه را خوشحال ببینم. نمیتوانم. این هم آزارم میدهد. نوشته امروزم از هر درد و دلی برای خودم درد و دل تر بود. باید مینوشتم تا کمی روحم سبک شود. خدایا این مملکت را از شر و بدی حفظ کن.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.