روانکاری


صبح موضوعی ذهنم را مشغول کرده بود، داشتم رانندگی میکردم، منتظر بودم به شرکت برسم و آن را بنویسیم. وقتی رسیدم به محل کارم آنقدر موضوعات دیگری مطرح شد و جلسه پشت جلسه پیش آمد که کلا فراموش کرده به چه فکر میکردم، باز همان درد ذهن سراغم آمد، میدانی این “نوشتن”برای من چیست، روانکاری مغزم، دقیقا چرخدنده هایی که میتوانند روی هم بچرخند ولی اینقدر زنگ زده اند که در هم نمیچرخند، و آنها را حسابی روانکاری میکنی ، بعد به راحتی و سرعت میچرخند. عجیب است طی این نزدیک به چهل سالی که زندگی کردم ، همیشه حس میکردم باید بنویسیم ولی عاملی جلوی من را میگرفت که نمیدانم چه بود، حال در شرف میانسالی بهترین مامن را برای خودم نوشتن پیدا کرده ام. شاید جوانتر که بودم نمیخواستم بقیه بدانند چه در ذهنم میگذرد و حالا این آمادگی را پیدا کرده ام که هر چه در ذهنم است را هوار بکشم، همه نوشته هایم برای خودم مفید است و آرامش ذهنی به من میدهد، و بعضی هایش هم شاید برای بقیه مفید باشد و ازین راه هم بتوانم تجریباتم را به اشتراک بگذاریم، دیدی گفتم نوشتن مغزم را روانکاری میکند، یادم افتاد چه چیزی ذهنم را درگیر کرده بود، نه، باز بین نوشتنم وقفه افتاد و فراموشش کردم، مهم نیست اینقدر هر روز دارم مینویسم که احتمالا بعدا درباره اش بنویسم. دیروز خاکسپاری برادر بهار بود و فردا جشن عقد امیرعلی. زندگی همین است ها. توجه کن. شادی و غم باهم است. به کدام تیکه اش بیشتر توجه میکنی و کجا را کمتر میبینی. امروز برای چکاب رفته بودم آزمایشگاه، خانم دکتری که تخصصش را 20 سال پیش گرفته بود آنجا کار میکرد و از شرایط مینالید و دیدم انواع قرصهای اعصاب هم روی میزش است. دکتر باشیم یا نباشیم، یک کاره مملکت باشیم یا نباشیم. همه مان درد داریم و دردهای خیلی هایمان هم مشترک است. اصلا فکر نکنیم کسی زندگی اش درد ندارد، همین روزها که انتخابات ریاست جمهوری است، به کاندیدا ها نگاه کنید، حتی برای آمدنشان به صدا و سیما باید کلی اسکورت و آدم دنبالشان راه بیفتد، شاید برای یکبار و دوبار برای هرکس هیجان داشته باشد ولی اگر زندگی ات همیشه همین شد، شاید دلت برای اینکه کنار خیابان بتوانی بلال بخوری ، یا بدون اینکه کسی به تو توجه کند در یک کافه بشینی تنگ شود. شاید نه ، حتما تنگ میشود. سلبریتی باشی یا سیاستمدار یا هرچه که در کانون توجه باشی، دائم که باشد کلافه میشوی. قدر زندگی معمولی را باید دانست. هنوز یادم نیامده چه در ذهنم بود که میخواستم بگویم

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.