روشنی شب


پستهای آخرم بیشتر در خصوص کار بود. ما زندگی میکنیم که کار کنیم که ارزشی خلق کنیم. با این کارها نفس زندگی را میبریم و این بزرگترین دشمن را به خاک میمالیم. عجبم می آید از حرف های افرادی که میگویند کار میکنند تا زندگی کنند. برداشتشان از زندگی چیست، من میگویم بزرگترین دشمن آدم که چشم دیدن رشدش را ندارد همین زندگیست و عده ای سپر می اندازند و یا به دشمن باج میدهند که زندگی‌کنند. اگر بهترین امکانات هم فراهم باشد ولی نتوانی ارزشی خلق کنی. بسازی و بسازی. این زندگی و این حیات جز این است که مصرف می شود و تمام میشود و تو می مانی و زندگی که مرتب با آن کنار آمدی که از زیر یوغ حملاتش در امان باشی، نه من حداقل اینطور فکر نمیکنم. زندگی این بزرگترین دشمن ادم، همیشه درحال حمله است و تو توانش را داشته باشی میجنگی و اگر ضغیف باشی چنان نابودت میکند که هرگز نتوانی قد علم کنی.سپرت را محکم بگیر، از زخمهایش نترس، بگذار بزند، تو هم بزن، با هز ضربه قویتر میشوی و آماده چالش های بزرگتر. قانون دنیا همین است. زندگی هیچ راه مذاکره ای برای افراد ضعیف ندارد، هیچ وقت دیر نیست. همین الان سپرت را بردار با شمشیرت ضربه ای نثارش کن که حالش سرجایش بیاید، بدان هر روز که زندگی میکنی در واقع در یک میدان جنگی، کم بیاری از رویت میگذردند با تنی زخم خورده و خسته با هر روشی که میتوانی بزخیز و ادامه بده، تو از پسش بی می آیی. چون تو ، تو هستی. کسی که زبونی نمیکشد.
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.