سرگیجه


عجیبه نصفه شب درحالی که خابی حالتی شبیه خواب و بیداری بهت دست میده.

توی یه دشت که انگار اجدادت هستند، تو‌ رو به اسم پدربزرگ پدربزرگت صدا میزنن. دنبال گوشیت میگردی ولی نیست.

تلاش میکنی از خواب بیدار شی ولی نمیتونی. همش دشت، گوسفند، اسب ، چادرهای مشکی، زن هاو بچه ها و مردانی که به دنبال کارهای روزانه شان روان هستند و تو رو مدام با نام پدر شهریار صدا میزنند.

انگار چاره ای نیست، به دنبال گله روان میشم، چند سگ باوفا کمکم میکنند، کودکی که به پدر پدربزگم هست و الان پسر من هم با من همراه هست. او کارها را بهتر از من بلد است. وقتی گله بازیگوشی میکند اوست که به دنبال انها میدود و جمعشان میکند، سگ ها هم هستند.

مرا پدر صدا میزند، مبهوتم. دلم برای موبایلم تنگ شده ، میخاهم‌ببینم وضعیت شرکت در چه حالی هست ولی انگار شهریار ۱۰ ساله هم درست نمیداد الان قاجار حکومت میکند یا رضا شاه. من پرت شده ام به اعماق تاریخ، هیچ نشانی از تکنولوژی نیست، حتی فلاسک چای. من به اجبار مهمان نیاکانم‌شدم، مهمان جمعی شدم که کم کم باور میکنم خانواده من هستند، حتی چند ساعت پیش چند گوشفند را در ازای روغن و خرما و قدری دیگر مایحتاج زندگی معامله کردیم.

دخترکی را میبینم که پدرش را از دست داده، میدانم او مادربزرگ من خواهد شد. بسیار محبت میکنم و قدری از خرما و‌کنجد و‌مقداری ارده به او میدهم‌خوشحال میشود ولی غم بی پدری بزرگتر از آن است که جلوی گریه اش رو بگیرد.

پدرش چند ساعت نیست که فوت شده و همه سراسیمه بازگشته ایم، ابزار ارتباطیمان صداهای ممتد و بلند و طنین انداز شدنشان در کوه است. باید برای خاکسپاری پدر مادربزرگم که همسر نوه ام خواهد شد اماده شوم.

نمیدانم هنوز خوابم یا بیدار، میخاهم پر شهریار باشم یا وحید.

دارم قبر میکنم ، کنار امامزاده، اسکلتهایی که در قبر هست را کناری قرار میدهم تا فضا برای میت جدید آماده شود، نم باران را حس میکنم. من یک ایلاتی قشقایی هستم با یک کلاه دو گوشی. جایی گیر کرده ام بین پدر شهریار بودن و‌ وحید بودن

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.