شعر،همان شراب ناب


من همیشه عاشق شعر بوده ام، افرادی که مرا از قبل میشناسند میدانند که تا چه حد دلبسته حافظ بودم و بعد یواش یواش بقیه شعرا هم اضافه شدند و الان نمیتوانم یکی از به دیگری برتری دهم ولی عشق به حافظ و سعدی جزیی جدایی ناپذیر از وجودم است.

گاهی وقتی اشعار این دو بزرگوار را میخوانم حس میکنم مثل چرخ دهنده است و در هم میتنند، نمیدانم به رابطه ام با شیراز ربط دارد یا نه ولی هرچه هست عمیق است و مرا در خود فرو میبرد.

شعرای ما نوابغی بوده اند که وقتی از اول به آخر دیوانشان را میخوانی با وقتی که اشعار را بر اساس بالاتر رفتن سنشان میخوانی ممکن است برداشتهای متفاوت کنی، مثلا حافظ را وقتی با افزایش سنش میخوانی میبینی از یک آدمی که خشک مذهبی بوده است به یک عارف که خدا را در همه جا میدیده تغییر میکند. شاید با چند بار خواندن شعرهایش این تغییر را نبینی ولی اگر 20 سال از عمرت را حافظ خوانده باشی ناخوادآگاه این حس در تو بوجود می آید، قصدم مجادله نیست ، نظر شخصیم است، و آنچه را دوست دارم مینویسم. یادم است در سنین کودکی که تازه با حافظ آشنا شده بودم ، توان خرید کتابش را نداشتم، سر رسیدی به خانواده ما هدیه شده بود و در پایین تک تک صفحاتش یک غزل از حافظ نوشته شده بود، من همه این غزل ها رو میخواندم و تلاش میکردم حفظشان کنم و بعد از اتمام آن سال همه آن شعرها را با قیچی چیدم و به هم منگنه کردم و اولین دیوان حافظم آن بود. و انصافا بیشتر غزل هایش هم بود، در طول زندگی افراد زیادی را دوست نداشتم ولی برای هر کدام که دوستشان داشتم اگر از شعر گریزان نبود همیشه حافظ میخواندم یا هدیه میدادم.

و حالا حافظ و سعدی، عطار و شمس و خیام جزیی از زندگی من شده اند، دوستانی که هر روز با ایشان عشق ورزی میکنم، عزیزانی که امکان ندارد یک روز بگذرد و من مرورشان نکنم و از خواندن شعرهایشان کیفور نشوم. هم نسخه چاچی شان را در دفتر کارم دارم و هم سایت گنجور برایم، یک گنج بزرگ است.

مهمانتان میکنم به این رباعی از خیام، حال دلتان همیشه خوش باد

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیرفنا درگذریم

با هفت هزارسالگان سربسریم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.