مردگی

Our fear of death affects us more than we think.


هرچه میبینم مرگ است، غم است و غصه، جایی نمیبینم کسی “زندگی” کند، همه مینالند، هر وقت گذرم به بهشت زهرا می افتد یا به بیمارستان میروم آدمهایی را میبینم با چشمانی گریان، عزیزی از دست داده. عزیزی را در حال از دست دادن. واژه زندگی اگر چون کلمه زنده را در خود جای داده است، به معنای حیات است. فکر کنم انتخاب اشتباهی بوده است، باید اسمش مردگی باشد. چون ما بین زندگی کردن هایمان نمیمیریم، بین مردگی کردن هایمان زندگی میکنیم. بیش از آنکه زنده باشیم مرده ایم. غصه داریم. این ها را میگویم که بدانم که بدانی وضع برای همه یکسان است، همه غم دارند، همه درد میکشند، هر کس آن تیکه از زندگی اش را که دوست دارد بقیه بدانند به اشتراک میگذارد، پشت همه چهره های خندان شبکه های اجتماعی غم است ، درد است، ترس است. ولی تو آنی را میبینی که برایت انتخاب میکنند، در سطح خرد و کلان. خردش عکسی است که یک اینفلوئنسر از زندگی اش به نمایش میگذارد، کلانش آن است که قدرت حاکم بر شبکه های اجتماعی برای تو انتخاب میکنند.

بگذریم، زندگی همه پر از درد است، زندگی من هم درد کم ندارد. ولی با همه این دردها هستیم، فعلا نفس میکشیم، چه کنیم با ناله و سوگواری و با اعتقاد به عبث بودن کل زندگی همین فرصت های زنده بودن بین همه مرده بودن هایم را هم بگیریم، یا دست به کاری زنیم که غصه سر آید، در همان حد توانمان ، نه بیش از آن.باور کنیم در این فاصله بین تولد تا مرگ قرار است کاری انجام دهیم، اگر حتی همیشه غصه داریم، ولی آن کار را هم انجام دهیم، بی دلیل نفس نمیکشیم،حالا که هستیم کمر به خدمت ببندیم، تلاش کنیم حتی اگر به اندازه آب دادن به سگی تشنه باشد، یا ناز کردن یک گربه، یا برداشتن یک سنگ از وسط جاده. کاری کنیم حتی اگر سودی برایمان ندارد، دلی شاد کنیم حتی اگر غممان بیشتر شود. بیایید بین مردگی کردن هایمان کمی هم زندگی کنیم.

همین

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.