ناز طبیبان


تا حالا پیش آمده دلت برای بیمارستان تنگ شود،جایی که میدانی نباید کاردیگری کنی جز انگری برد بازی کردن و کتاب خواندن و استراحت کردن. و جون بیماری دلیل موجهی برای خودت داری که کاری کنی جز کار کردن. استراحت کنی ، مطلق. بیمارستان را برای هیچ کس نمیخواهم. ته دلم ناگهان دلم تنگ شد برایش میدانم که هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. ولی دلنوشته است دیگر. روزهایی در بیمارستان بودم بخاطر ورزش زیاد بیمار شده بودم، کلیه هایم عیب و ایراد پیدا کرده بودند. و جز استراحت و خوابیدن و دارو مصرف کردن و دائم سرم گرفتن کار دیگری نمیکردم. رگهای دستانم پاره شده بود اینقدر که سرم گرفته بودم و مرتب جای جای دستانم را برای رگ جدید سوراخ میکردند. چرا ناگهان دلم برایش تنگ شد نمیدانم. یادم هست روزهایآخر اینقدر کلافه شده بودم که به دکترها التماس میکردم مرخصم کنند. تا بالاخره یکی شان بدون اجازه و هماهنگی دیگری آزادم کرد. یادم است وقتی برگشتم خانه از بیمارستان زنگ زدند که دکتر دیگرت آزادیت را صلاح نمیداندو بهتر است برگردی ولی من برنگشتم. و خدا رو شکر حالم خوب شد. نیم رخم را در عکس توجه میکنم. حس میکنم از همه غوغا ها غافل بودم و تمرکزم روی همان انگری بردز بود. بیخیال تر بودم و ریلکس تر با اینکه کارهایم زیاد بود ولی برای خودم دیگر موجه بود که مریض هستم و نباید کار کنم. میدانی با خودم فکر میکردم حالا که میدانم سلامتی مهم است چرا حالا که سالم هستم هم قدری از وقتم را برای خودم نگذارم. قدری بیشتر تفریح کنم. بعد باز همان نقطه میرسم که برایم تفریحی بالاتر از کار نیست. اثرات جمعه در خانه ماندن است دیگر. گاهی فکرت دور باطل میزند. آخرش هم نمیفهمی چه خوب است و چه بد. بعد دوباره هدفت را بیاد می آوری و باز روی یک بی نظمی منظم به کارهایت ادامه میدهی. عکس مربوط به یکی دوسال پیش است. امروز همکارم در گروه همکارانمان ارسال کرد وناگهان مرا برد به آن روزها.

برای همه تان سلامتی آرزو میکنم.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.