بعد از سی سالگی بود، یادم است کتاب چشمهایش مرحوم بزرگ علوی را خواندم، آن زمان برایم یک رمان بود با شخصیت هایی مرموز، مثل خیلی از رمان های قدیمی تر کتاب با یک جریان مقدمه ای گونه شروع میشود، اصل داستان را میخوانیم و در نهایت کتاب تمام میشود. هرچند استاد داستان را بر سبک حدس و گمان پیش میبرد ولی باز یک نگاه از بیرون به درون وجود دارد که انگار وقایع قابل پیش بینی هستند.

نمی خواهم درباره کتاب بنویسم، فقط الان که عینکم شکسته است و خیره شدن به صفحه مانیتور و گوشی ام
بیشتر اذیتم میکند، یادش افتادم، یاد آن چشمهای مرموز و اینکه شخصیت مرد داستان تصویر چشمهایی را کشید که به شخصیت زن داستان میتواند ارتباط داد ولی شاید مرد هرگز ندانست که زن بخاطر او فداکاری کرد، در زندگی موقعیت هایی فراهم میشود که برای شخصی بدون اینکه او بدانید کاری میکنیم، مهم نیست او بداند یا نداند مهم این است که حال دل ما خوب شود یا حال دل او خوب شود. کارما در جهان جاری است، اگر امروز کار کردیم برای کسی، فردا روزی کارما باعث میشود آن فرد تصویر چشمانشمان را بکشد و ماندگار شود.

از عینکم میگفتم، مدتی بود چشمانم درد میکرد، روزی بیش از هجده ساعت زل زدن به صفحه گوشی و کامپیوتر تشدیدش کرده بود، به چشم پزشک مراجعه کردم، پزشکی بود جا افتاده و موجه، قبل ازین که به معاینه چشمان من توجه کند، دوست داشت از تجربیاتش در جراحی چشم بگوید و اینکه یک مثال عینی و تصاویرش را هم به من نشان داد، از پلکهای دختری که سگ خانگی اش او رو گاز گرفته بود و قسمتی از پلکش رو کنده بود بود و دکتر با مهارت آن را جراحی کرده بود. دکتر مرا معاینه کرد با دستگاهی بسیار قدیمی که مرا به یاد فیلم از کرخه تا راین می انداخت، آن قسمتی که دکتر در حال معاینه چشم بیمار است با یک دستگاه عین همینی که الان بود.

خلاصه اینکه دستگاه نشان داد یکی از چشمانم حدود یک و نیم نمره ضعیف است و دیگری کمی کمتر. بعد از معاینه، دکتر مرا روبروی این تابلوها که حرف E در جهت های مختلف در آن نوشته شده است با فاصله مشخص نشاند، و صرفا گفت همه را میبینی ، گفتم بله. گفت پس دستگاهمان خراب بوده. چشمانت سالم است. من هم نمیدانم چرا ازینکه که گفت چشمانت سالم است خوشحال شدم و نگفتم دکتر یکی دوتا از جهت ها را میپرسیدی شاید اشتباه میگفتم. خلاصه اینکه دکتر فقط یک عینک به من تجویز کرد که برای کامپیوتر و گوشی استفاده کنم، چند ماه استفاده میکردم با اینکه حس میکردم چشمانم ضعیف شده ولی به همان بسنده میکردم، و حالا همان را هم ندارم. نوشتم تا شاید بهانه ای شود که حتما بزودی به چشم پزشک مراجعه کنم، چون دیگر واقعا چشهمایم می سوزد. و خشک شده است.ولی باز هم فکر میکنم شاید آن دکتر تجویز اشتباه نکرده است، خود من میخواستم که باور کنم که چشمهایم سالم است، اگر قدری بیشتر به فکر خودم بودم احتمالا نتیجه معاینه ام هم متفاوت بود، این بار میروم که معالجه شوم. آنجور که چشمهایم به آن نیاز دارد، نه آنجور که من میخواهم.