کشورم


میخواستم مطلب قبلی ام را کامل کنم، ولی ترجیح دادم از اول بنویسم، گاهی خودم هم نمیتوانم با نوشته های قبلی ام ارتباط برقرار کنم، به گمانم حس و حال درونی ام که هی عوض میشود، تراوشات ذهنی ام هم هی تغییر میکند. قطعا من امروز با من دو روز پیش فرق دارم، حداقل فرق این است که دو روز بیشتر تجربه زندگی دارم. روزهایی که هر روزش برایم درس است. بیخود که نمیگویم زندگی میدان جنگ است، دو روز در جنگ بودن هم خودش کلی تجربه به دست می آورد.حال دل مردم کشورم خوب نیست، دولت تلاش میکند جراحی اقتصادی کند. جراحی درد و خونریزی دارد، ولی تحمل مردم کم شده است. از آنطرف امروز خبری را خواندم که چند نفر اروپایی به اسم جاسوس وارد کشور شده بودند و به اعتراض ها جهت میدادند. همین ها را میبینم و میشنوم باز با خودم میگویم هیچ وقت امیدی به خارجی ها نیست، اینها همیشه میخواهند ما در ضعیف ترین حال خود باشیم تا هرچه میخواهند بر ما بتازند. در رویمان یک چیز میگویند و وقتی فرصتش را داشته باشند خنجر بر پشتمان میزنند، همین غربی ها را میگویم. حال دلمان خوب نیست ولی باز هم باج نمیدهیم و این موضوع خشمگین ترشان هم میکند. مردم هم حق دارند وضعیت اقتصادی نابسامان است. همه مان بیشتر تلاش میکنیم تا بهتر شود. دولت دارد تلاشش را میکند به چشم میبینم. ولی هنوز باید صبورتر باشیم. امیدوارم به خیر و خوشی این مرحله هم تمام شود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.