کنج ازلت


نمیدانم همه این کنج ازلت را دارند، فکر میکنم همه دارندش، ولی چقدر از آن استفاده میکنند را نمیدانم. گوشه دلت جایی است که به هیچ کس تعلق ندارد، تنها صاحبش خودت هستی، وقتی دلت میگیرد یا وقتی عمیقا از همه جا نالانی همیشه میتوانی به آن پناه ببری و خودت را آرام کنی. همه ترس ها ، همه استرس ها، همه نگرانی ها را به آنجا ببری، آنجا بر سر خودت دست نوازش بکشی و آرام شوی. دوباره انرژی بگیری و دوباره به زندگی برگردی. اگر درد داری، اگر رنج میکشی ، تنها کسی که میتواند دست نوازش بر سرت بکشد فقط خودت هستی. فکر میکنم عادی هست اگر همه درکش نکنند. لذت پناه بردن به کنج ازلت را فقط آنهایی میفهمند که به آن بطور مرتب پناه میبرند، اولین بار در کتابی از مارکوس اولریوس با این قسمت از وجودم آشنا شدم. و از آن روز هر وقت خواسته ام به آن پناه برم، دست رد به سینه ام نزده است، کنج دلم همیشه آمادگی پذیرایی از من و شنیدن درد و دل هایم را است، آنقدر آرامشی نصیبم میکند که انگار نوزادی هستی در آغوش مادرت. هیچ کس بهتر از خودت دردت هایت را نمیداند، هیچ کس بهتر از خودت دردهایت را آرام نمیکند. خودت بهترین روانشناس خودت هستی، خودت بهتر از هر درمانگری میدانی چگونه خودت را آرام کنی. هرکجا که باشی همیشه این کنج ازلتت را داری. هرچقدر بیشتر به آن بها دهی، زخمهایت را بهتر التیام میبخشد. همه چیز درباره خودت هست، هرچقدر سعی کنی خودت را بیشتر بشناسی و خودت را بیشتر دوست داشته باشی نتیجه ای که نصیبت می شود بسیار موثرتر بهتر از مراجعه به هر روانشناسی است. فکر میکنم یکی از مهمترین دلایل چله نشینی های بزرگان ما هم همین پناه بردن به خود و شناخت بهتر خودشان بوده است. شاید یکی از دلایل علاقه شدید من هم به شاعران و بزرگان عرفان ایران خودمان هم همین باشد. گاهی نیاز داری خسته باشی، گاهی کلافه باشی و خودت را نوازش کنی آنقدر که آرام بگیری و دوباره لباس رزم بر تن کنی و به میدان برگردی و به ادامه نبردت با زندگی مشغول شوی.

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.