یک نخ چای


هرچه یادم می آید هستم. از سی و چند سال پیش میتوانم خاطره تعریف کنم خودش یک عمر هست ها پسردایی ام همیشه این جمله ها را میگفت. یادم است قدیمترها چای را در استکان و نعلبکی میخوردند، نمیدانم در بقیه جاها هم رایج بود یا فقط در ایل ما اینطور بود که باید حتما دو فنجان چای هم میخوردی. تا فنجان اول مهمان تمام میشد، میزبان چای دوم را هم میریخت.هنوز هم بعضی ها چای میخورند که قند بخورند. قدیم ها انگار چایش هم رنگ و بویش فرق میکرد، برای من که هرچیزی باشد قدیمی اش لذت بخش تر است، آن روزها خیلی شفاف در جلوی چشمانم است. هر استکان چای را معمولا با دو قند میخوردند. یادم است دایی بزرگم به اینکه زیاد چای میخورد معروف بود، خدا رحمتش کند، یادم است قبل از اینکه ناشتایی بخورد، یک فلاسک چای میخورد، با ناشتایی اش هم یک فلاسک دیگر. تقریبا همه بیش از آنکه آب بنوشند چای مینوشیدند. آن موقع ها یادم است، هرکس سیگار میکشید سعی میکردم از مضرات سیگار آگاهش کنم. مخصوصا نزدیکانم. اگر هم گوش نمیدادند معمولا سیگارهایشان را دزدکی میبردم و له میکردم و دور میریختم، یادم است یکبار به دایی پدرم هرچه گفتم سیگار نکش گوش نداد، بچه بودم فکر کنم هشت سالم بود، سیگارهایش را برداشتم و بردم زیر درختی دانه دانه اش را در زمین فرو کردم و بعد همه را روشن کردم. دایی پدرم که من هم به او دایی میگفتم این صحنه را دید، عصبانی شد ولی بغلم کرد و از من تشکر کرد و نگذاشت بفهمم که ناراحت شده . گفتم دایی ببین این سیگار ها چطوری دارند میسوزند، نمیخواهم زندگی تو مانند این سیگار ها بسوزد. ریه ات خراب شود. خدا حفظش کند حدود نود سالی دارد، هنوز هم سرحال و قبراق است، هنوز هم سیگار میکشد، هنوز هم وقتی دنبال گله میرود کوه از همه چوپان های دیگر ماشالله سرحالتر است. پسر دایی ام وقتی مرد، جوان بود، حدود ده سال پیش، عزاداری در ایل شکوهش زیاد است، همه از همه ایلها و طایفه ها می آیند. از عروسی هم شلوغتر است، مثل عروسی هم نیست که کسی منتظر دعوت باشد، هرکس بشنود می آید. روزها و شبها هم عزا میگیرند و حتی با آوای ساز و ناقاره میرقصند، هم در عروسی میرقصند، هم در عزا. ولی در عزا مخصوصا عزای جوان با شور و حالی وصف نشدنی. نمیدانم به فارسی باید اصطلاحش را چه معنی کنم، ولی مفهومش “برعکس” است. یعنی برعکس میرقصند. من هیچ وقت یاد نگرفتم مانند مردم ایلم برعکس برقصم. ولی آوای ساز و ناقاره که آن هم برعکس مینوازد، با رقص برعکس زنان و مردان ایل و صدای شیون همه مخصوصا زنان، یا آواز حزینی که میخوانند لرزه بر اندام انسان می اندازد. داشتم از دایی پدرم میگفتم، در این عزاداری دیدمش این بار فقط او سیگار نمیکشید، من هم سیگار میکشیدم، فکر کنم حتی از او بیشتر. با همان صدای لرزان و گریانش گفت دایی تو هم سیگار میکشی که. گفتم دایی شرمنده ام که وقتی بچه بودم سیگارهایت را دور میریختم.نمیدانستم بعضی دردها را فقط باید با دود به خورد خودت بدهی تا آرام شوی. گفت این بهانه تو، من هم بهانه های خودم را دارم. برایش چای بردم. پسر دایی ام جوان بود، اوایل فروردین ده سال پیش از کوه سقوط کرد و مرد، یکی از بزهایشان گم شده بود، با برادرش دنبالش میگشت.برادرش میگفت داشتیم حرف میزدیم ناگهان دیگر صدایش را نشنیدم. پشت سرم را نگاه کردم دیدم همینطور دارد با سرعت به پایین دره سقوط میکند، دنبالش روانه شدم، وقتی به او رسیده بود دیگر نفس های آخرش بود، روی دوشش تا نزدیک خانه تا جایی که صدایش را بشنوند آورده بود، پسردایی ام را با ماشین خودش تا آمبولانسی که یک ساعت از ده فاصله داشت رساندند. دیگر فقط جسمش بود خودش رفته بود. من داشتم رانندگی میکردم که برادرم به من زنگ زد و آن خبر را داد، دیگر نمیدانم چند ساعت رانندگی کردم تا به سردخانه رسیدم، پیکرش بیروح بود، لبخندی را روی لبانش حس کردم. صورتش شکافته شده بود. نتوانستم گریه کنم. روز خاکسپاری اش هم غوغایی بود. فقط پسردایی ام نبود، معلمم بود، رفیقم بود، قرار بود بعد از تعطیلات عید برای شرکت در دوره ای با هم به سفر برویم. نشد که نشد. حالا هرسال هنوز فرودین نشده، نزدیکیهای اسفند، انگار بغضی ته گلویم را فشار میدهد، بغضی که نمیتوانم رهایش کنم. ده سال گذشت ولی هنوز نتوانستم برایش گریه کنم. هرسال هم این بغض بزرگتر میشود. سیگارم دارد تمام میشود.نخ بعدی را روشن میکنم.

این تصویر زیبا را دختردایی ام دنا طراحی کرده است، یک دنیا معنی برایم دارد.هم تصویرسازی اش و هم کاری که برایم انجام داده.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.