رسوا


بعد از این همه سکوت دیگر حرف زدن هم یادم رفته است، ولی نوشتن! نوشتن فرق میکند. انگشتانم روی کیبرد تند و تند از این سو به آن سو میدوند. و هی کلمات پشت سر هم ردیف میشوند.

هیچ کس، هیچ چیز حریف دل نمیشود. دلها سخت عاشق میشوند، ولی وقتی دلی خود را سپرد به دل دیگری دیگر طوفان هم تکانش نمیدهد، یا شاید هم موقع طوفان مثل بیدمجنونی میشود و آنقدر این سو و آن سو میدود تا طوفان آرام گیرد و بعد با وقار همیشگی اش دل یار را به آغوش بکشد.

گاهی وقتها همین عشق بهانه میشود برای زیاده خواهی، راز دل را فقط با دل باید گفت، وقتی گرفتاری، غم، ناراحتی و حتی شاید عصبانیت دارد گلویت را سفت میفشارد، اولین کسی که از او توقع داری، زودتر از خودت به دادت برسد همان معشوق است. سیمهای بین دو دل که وصل باشند، همینطور میشود. هم زود از هر حالت خبردار میشود و هم خودت ناخواسته به سمتش میدوی. این عشق بازی بین دو دل، این سخن گفتن بدون کلام، این ارتباطی که هر چه از آن میگذرد، دیوانه ترت میکند، نامش هرچه باشد، در هر قالبی باشد، یا قالب خودش را خودش بسازد و در آن آشیانه کند، شایسته ستودن است. هر قالبی که باشد…

تو را نمیدانم ولی من شیفته لبخندت هستم، شیفته ذوق کردن هایت هستم، شیفته آن هستم که تو بگویی و من فقط با چشم سر و چشم،تمام و کمال گوش بدهم.شیفته یک دل سیر نگاه کردنت هستم.

میدانم که همیشه همه چیز به کامم نیست، به کامت نیست، ولی عشق است دیگر بالا و پایین دارد، روی موج زهر ماری زندگی سوار میشود و این سو و آن سویت میکند تا با زهر و زجر زندگی کمتر گلاویز شوی.

حالا تو هستی و من و دلهایی که برای هم میتپد و جانهایی که فدای هم میشود، و خوشبختی ای که سر تا پای دلت را چراغان کرده است.

گیریم رنجاندی، من هیچ به دل نمیگیرم که دلم وصل به دل خودت است، که زندگی مان غرق در هم است. که من میدانم تا هستی،هستم.

هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست

پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست

در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکَنم

چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست

گر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یار

بعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیست

گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش

دوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *