مسیحا نفس


خوب اینکه تو جان منی بر من و بر تو پوشیده نیست، تو در وجود من زندگی میکنی، گوشه دنجی در قلبم، جای خوشی در وجودم ، همیشه خانه تو هست و خانه تو میماند. من به هیچ وجه تا نفس دارم این گوشه های دنج را خانه فرد دیگری نخواهم کرد. تو تا ابد در جان من لانه کرده ای.

میدانی هر وقت با حوصله مینشینیم و حرف میزنیم، انگاری دوباره از اول عاشقت میشوم. هر دم از دم تو تازه میشوم. میدانی دختر چشم درشت، تو مسیحا دم داری، تو همانی که حافظ میگوید ” از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش–زده ام فالی و فریاد رسی می آید”. و تو همان مسیحا نفس فریاد رسی.

دَم تو هر نفس مرا زنده تر میکند، اصلا انگاری قبل از تو نفسی نداشته ام. مانند رباتی این سو و آنسو میدویدم، میدویدم که مسیحا نفس خودم را پیدا کنم. و حالا تو هستی، چه چیزی بالاتر از این که دلم این مژده را دریافت کرد که مسیحا نفسی می آید. من با همه وجودم این دلبستگی را میخواهم، میخواهم که تو همیشه باشی، تا من هم دم به دم جان تازه بگیرم. راستش الان دیگر خودم را جدای از تو نمیدانم، قلب من میزند و تو به تپش های قبلم ریتم میدهی. نفس میکشم و تو به به بدن من جان میدهی، من تو هر لحظه زندگی میکنم. دور باشی و یا نزدیک دیگر خودت را نمیتوانی از من بگیری، چرا که جان من، هستی من و نفس های من شده ای.

بهار فصل عاشقی است و من هر لحظه که میبینمت، که میشنومت یا حتی به تو فکر میکنم، جان تازه ای میگیرم، وجودم عطر گلهای بهاری را به خود میگیرد و تو آن بهار منی، مسیحا نفس منی. تو که دیگر باید بدانی من بدون تو هیچ هم نیستم. تو باید باشی تا من هم باشم. همین.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *