نپیموده


گفتم نپیموده زیاد داریم، گفتی با من نپیموده را پیمودن مثل گم شدن در بهشتی است که مقصدش مهم نیست. راستی راستی همه حرفهای من همین یک جمله بود که تو گفتی. آنقدر که با تو پیمودن مهم است مسیر و مقصد اهمیت ندارد.

همین که پیش پایمان را ببینیم و دست هم را محکم فشار بدهیم و در یک‌مسیر بی انتها قدم برداریم مفهومش میشود زندگی کردن با تو. و چه شوقی بالاتر ازین که با تو زندگی کنم.

راه میرویم یا میبریم یا میباریم، ولی جدای از هم قدم برنمیداریم. اگر بردیم با امید بیشتر به جلو میتازیم، اگر هم باختیم راهمان را عوض میکنیم. راستی راستی هیچ حظی وافر تر ازین نیست که همقدم باشیم.

لازم باشد با دنیا سرشاخ میشویم، لازم باشد کمر زندگی را به خاک میکوبیم. لازم باشد دنیا را به آتش میکشیم. لازم باشد چشم همه بدخواهان را کور میکنیم. لازم باشد جهنم به پا میکنیم. لازم باشد از همه میبریم.

تو معجزه زندگی برای من هستی و من این معجزه را مفت به دست نیاوردم و مفت هم از دست نخواهم داد. همقدم شدن با تو و کیف کردن از مسیر، سخت یا هموار همه هدف زندگی من شده است.

با تو که راه میرویم سرم را بالا میگیرم، با تو که راه میروم آماده مواجه شدن با هر بازی زندگی هستم. من کم نمی آورم. چون تو با منی. من کم نمی آورم برای رسیدن به اهداف مشترکمان با همه دیوهای زندگی دست در دست تو کشتی میگیرم. و من میدانم از همین الان برنده این بازی من و تو هستیم. چون همدیگر را به هیچ قیمتی از دست نمیدهیم. باید که تا تهش باهم بمانیم. باید!

دیگر نه تو را از من گریزی است و نه من را از تو. پس صبر و سازگاری را در توشه ات بگذار و با من بیا بدویم، تا میتوانیم میدویم و هر وقت خسته شدیم سینه خیز میرویم ولی این رفتن و رفتن تا زنده ام ادامه خواهد داشت.

فقط کافی بود تو هم بخواهی، که گفتی میخواهی. دیگر باکی از هیچ بازی زندگی ندارم.

و در آخر بگذار از خودت عاریه بگیرم که با تو هر آغازی ابدی است.

هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم

تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم

بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را

افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم

خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود

گرچه گواهی می‌دهد رخسارهٔ همچون زرم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *