چو تو پادشاه

من در قلبت خانه کردم، خانه ابدی ام قلب توست مگر اینکه تو بیرونم کنی. من اگر از قلبت بیرون شوم، در سوز بی پایان هجرت پشت در قلبت آنقدر مینشینم تا باز راهم دهی. آخر من اگر ساکن قلبت نباشم کجا را دارم که بروم، من بجز تو و وجود نازنینت کامم همیشه تلخ خواهد ماند. پس حرف از ماندن بزن. حرف از حال خوب کنار تو بودن بزن.

دل من بند دل تو هست. و من هر روز از روز قبل عاشقتر میشوم. مرا جز تو گریزی نیست. تو هم به گمانم بند دل من باشی. خواخواهی است از جانب تو به دلم امیدواری دهم، ولی میدانم که میدانی و مینویسم که بماند. یادت باشد هر وقت ذره ای به این فکر کردی که شاید نباشم، برگرد و نوشته هایم را بخوان. من بی تو هیچ ام. هیچ!

دوست دارم هر دم تو را ببینم، لمست کنم در آغوشم بگیرمت و زنده شوم. نبود تو عین آتش خرمن جانم را به آتش میکشد، آتشی که چه بسا دنیا را هم بسوزاند.

تو و من تا ابد با هم میمانیم، چون میدانیم جز من و خودت کسی فریادرسمان نیست. تو به داد دل من میرسی و من به داد دلت. گاهی هم میرنجیم، گاهی دلمان میشکند، ولی باز مرهمی جز خودمان بر دلمان نیست.

ماه بلند من! تو دنیای منی، تو همه آنچه هستی که من از زندگی لعنتی میخواهم. عشق ما دیگر بالغ شده است، ترسهای کودکانه، ترس نبودن ها از زندگی مان رخت بر میبندد. میدانیم که تا ابد برای هم میمانیم. بشنو و بدان که گریزی جز هم نداریم.

راستی یادت باشد، قرار نیست همیشه زندگی ساز ناکوکش را ناکوک تر کند و ما هم با آن برقصیم، روزی میرسد که ما سازمان را کوک میکنیم و مجبورش میکنیم به سازی که ما مینوازیم برقصد.

بسم از قبول عامی و صلاح نیکنامی

چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم

تن من فدای جانت سر بنده وآستانت

چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم

چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد

نه مروت است اگر من نظر تباه دارم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *