او مرد، همین


من این بینوا کارگردان را نمیشناختم یعنی اسمش را نشنیده بودم ولی بعد از مرگش چنان حس قوی همزاد پنداری با اوی بعد از مرگ در من ایجاد شد که تمام تنم را رعشه گرفت، صدایش را میشنوم که میگوید :” تو، پدر، تو،مادر ، همه مفاهیم انسانیت را از بین بردی، مادر ، بهشت زیرپای تو بود، پدر کمرم شکست. تو قرار بود جایی که میخواهم زمین بخورم، پشتم را بگیری، چه کردی با من. به کشتنم هم راضی نشدی، قصابی ام کردی. من در هر فرمی که پر کردم نام پدر را با نام تو پر کردم، با عشق نامت را نوشتم. مرا دعوت کردی به شام آخرم، مرا کشتی و بعد تکه تکه ام کردی، خواهرم را هم همینطور کشتی، دامادمان را هم کشتی، اگر تا قبل از مرگم به من میگفتن تو و تو ،پدر و مادر ، این کار را کرده اید، اگر قانون هم باور میکرد من نمیکردم، چه کردی با من، همان بهتر که رفتم که نبینم دستبند بر دستانت را، تو هنوز هم برای من تکیه گاه هستی و تو مادر بهشت هنوز زیر پایت هست. من هنوز میخواهم صحنه آخر دور هم بودنمان را در ذهنم به عنوان صحنه آخر زندگیم بدانم، همان میز شام را و همان زرشک پلو و مرغی که مادرم با عشق برایم پخته است.”

زندگی تو چیستی، ماهیت تو چیست، چرا هیچ کس راه به رمز و رازهایت نیافت، چرا همیشه تیغی برنده تر داری از هر تیغی و زهری زهرآلودتر از از هر زهری. دیوانه ام کردی، تو یک رنج دائمی میدانم، ولی دیگر برای جفایت حدی بگذار، معنی مهر مادری و پشت گرمی پدر را زیر سوال نبر، بگذار حداقل هنوز بنویسند” بیمه دعای مادر”. تو هر زخمی زدی کم نیاوردم ولی وقتی حرف زدن این پدر و مادر را بعد از دستگیرشان دیدم و آن حق به جانبیشان را، کمر من هم شکست. گفتم دیوانه اند و دیوانه عذرش موجه، شاید دل خودم را آرام کنم، ولی وقتی پزشک قانونی هم گفت نه دیوانه اند و نه مجنون. دیگر هیچ نمیتوانم بگویم، سکوت میکنم. زبان الکن است، فقط اشک هایم هست که ناخودآگاه جاری میشود. هنوز دعای بیمه مادر هستم.

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.