برای مصطفیم


مصطفی عزیزم، غم از دست دادن مادر، غمی است که میدانم دردش زیاد، میسوزاند وجودت را، شعله میزند به همه خاطراتت و شاید میگویی کاش بیش از پیش در کنارش بودم. من میدیدم ، میدانستم چقدر عاشق مادرت هستی، مثل خودم. نمیدانم اگر جای تو بودم میتوانستم هرچند به سخت ولی قلم بدوانم و از مرگ مادر بنویسم. مصطفی من اگر هر روز صدای مادرم را نشونم مثل این است که چیزی گم کرده ام. اگر امروز با او تلفنی صحبت نکنم، فردا سعی میکنم دو بار زنگ بزنم، شاید بتوانم درکت کنم وقتی عزیزترین را گم کنی و دیگر هرچه صدایش بزنی ، شماره اش را بگیری ، نباشد که جوابت را بدهد. طی این هفته هایی که مادرت رفت بارها میخواستم بنویسم، دلم و دستم یاری نکرد.من همیشه میگویم باید چیزی که نمیتوانم تغییر دهم را بپذیرم، ولی پذیرش برخی واقعیت ها ،پیرت میکند. درد دارد عزیزت برود و حتی نتوانی جگرگوشه هایش را بغل کنی و سوگواری کنی.درد دارد دیدن دردش. درد دارد آب شدن خانواده ات را ببینی. همه اش را دیده ام و میدانم. ولی چه کنم جز اینکه از خدا صبر بخواهم برایت، برای خواهرت ، برای پدرت. چه بگویم جز اینکه امیدوارم باشم بتوانی بپذیری و به زندگی برگردی برای پارسا برای همسرت و برای خانواده ات و بدان نیک اندیش و من دلتنگت هستیم و خود را عمیقا در غمت شریک میدانیم. بدان قلب همکارانت برایت آتش گرفت و همه دعا میکنیم، به لطف خدا ، صبر و آرامش را برای تو و خانوادت. خداوند مادرت را در بهشت ابدش که جایگاهش است جاودان میدارد و میدانم مادرت دوست دارد تو و خانواده اش را از آن بالا خوشحال بببینید.

2 دیدگاه

  • نشنیدن صدایش، سیاه‌چاله‌ی روحت می‌شود.
    نبودنش سنگی می‌شود به پایت تا به زانو درت آورد، تا روحت تمام قد بر خاک سرد بغلطد. روزی که خورشیدش بدون وجود او طلوع می‌کند، حیرانی میشوی که تنها غروب خورشید زندگی‌ات پایان بخش این سوگ خواهد بود. تنها التیام، مرگ است و رد دستانش تنها با اشک پوشانده می‌شود، اشک تنها همدم درخت بی‌ریشه اما محکوم به زندگی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.