به گمانم عاشق بود


تاثیر شعرش بود به گمانم، آنقدر خوب خوابیدم دیشب. مانند برگ گلی روی پر قویی، چنان آرام و سبک خوابیدم که انگار تمام مسولیت هایم را به خوبی ادا کرده باشم و حتی آماده مرگ باشم. کم پیش می آید چنین آرام بخوابم، کم پیش می آید چنان بعد از بیداری سرحال باشم و حالم خوب باشد. به گمانم باید دیشب را به تاریخ زندگی ام به عنوان یک مورد خاص اضافه کنم. وقتی چنین روزی پیش می آید همه روزها هم میتوانند همین باشند اگر بخواهم.داشتم به “ابراهیم” فکر میکردم، ابراهیم حدود بیست سال پیش با پای پیاده از عشایر رفت، فکر میکنم عاشق شده بود و به دختر مورد علاقه اش نرسید و سر به بیابان گذاشت. مدتها دنبال ابراهیم بودند. در شهرها و روستای های اطراف ولی هرگز پیدا نشد. تقریبا همه دیگر باور داشته اند که شاید مرده باشد. بعد از حدود بیست سال تلفنی از از فاصله هفتصد کیلومتری به یک نفر که ساکن یکی از بخش های اطراف شد میشود وبه ایشان اعلام میشود که فردی اینجاست که ادعا میکند از یکی از ایلات اطراف شماست، پرس و جویی کنید و نتیجه را به من از طریق تلفن اعلام کنید. آن فرد با چند نفر ارتباط میگیرد ولی دیگر کسی یادش نیست که ابراهیم که بوده و کسی فکر نمیکرد که ابراهیم زنده باشد، یکی از آشنایان دور ابراهیم مکالمه را میشوند و میگوید خدا را چه دیدی شاید ابراهیم باشد، با پسرخاله ابراهیم صحبت میکند و هر دو بدون فوق وقت و به عشق دیدار عزیزشان به آن روستا سفر میکنند، از دور میبیندشان، از همانجا فردا میزند، پسرخاله پسرخاله، تو چقدر پیر شده ای، چرا موهایت سفید شده است. شما چطور این همه پول بدست آورده اید که کرایه راه را بدهید. ابراهیم در حال چوپانی بوده با حدود پانصد راس دام. با ابراهیم راهی خانه فردی میشوند که همه این سالها ابراهیم با آنها زندگی میکرده. ابراهیم حدود پنجاه و پنج سالش شده است. فردی که او را پیدا کرده بود میگوید حدود بیست سال پیش در زیر یک پل مخروبه دیدمش، سرو صورتی ژولیده داشت ومدتها بود گرسنه بود. و کفش که نه دمپایی هایی داشت که آنها هم پاره بودند . همه این فاصله حدود هفتصد کیلومتری را پیاده آماده بود، بشدت گرسنه بود، او را به خانه ام در روستا بردم، چند روز فقط غذا میخورد. لباس نو برایش تهیه کردم و به او گفتم میخواهی به خانه برگردی میگوید نه. از او میپرسد مایلی اینجا چوپانی کنی با خوشحالی میگوید ، بله اصلا شغل من چوپانی است. ابراهیم در آن روستا حدود بیست سال در حال زندگی بوده است، پانزده راس دامی که به او سپرده شده بود به بیش از پانصد راس تبدیل شده بود و همیشه کمک حال خانواده و افراد روستا بوده است. بطور ناگهانی بعد از بیست سال یک نفر داستان را میشوند، از ابراهیم نام عشیره اش را میپرسد و او میگوید دیگر فراموش کرده ام ولی حدودا در فلان جا هست. و سپس آن شخص تماس میگیرید و فامیل هایش به سمتش میشتابند،ابراهیم همه را میشناسد. آنانی که به او پناه داده بودند شروع به شیون میکنند که ابراهیم را با خود نبرید ولی انگار ابراهیم هم دلش برای خانواده و عشیره اش تنگ شده بود. با آنان همراه میشود و باز میگردد. برایش خوشحالی میکنند، به نشانه شادی و به رسم عشایر برایش شلیک هوایی میکنند. ابراهیم می آید و هنوز چند روز از آمدنش نگذشته بود که آن روستا که به او زندگی داده بودند و پناه داده بودند برای سر زدن به ابراهیم بازمیگردند تا مطمئن شوند حالش خوب است ، تا باز هم گریه کنند و اظهار دل تنگی، میگویند تو برای ما بسیار زحمت کشیده ای، همه حق و حقوقت را پرداخت میکنیم. ابراهیم الان دیگر یک جوان سر به هوا نیست، یک فرد متشخص است و همه ایل ازینکه او بازگشته است خوشحالن، باز پیدا کردن گمکرده همیشه خوشحال کننده است، آن هم برای عشایر که همیشه دلشان به وجود یکدیگر گرم است. ابراهیم همه تاریخ ها یادش است، تاریخی که از ایل رفت، تاریخی که به او پناه دادند و تاریخی که ایل برگشت.

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.