بی حس


الان که میخواهم این مطلب را بنویسم، تقریبا حس میکنم ذهنم خالی خالی است و هرچه میخواستم را تا الان نوشته ام. راستی راستی من در نوشتن خود گم شده ام را آرام آرام پیدا میکنم. هیچ وقت برایم پیش نیامده بود ندانم چه بنویسم. ولی الان درست جایی هستم که حس میکنم هرچه میخواستم را نوشته ام و دیگر دلم پر نیست. یادم هست یک زمانی روزی 4 مطلب هم مینوشتم. الان با وجود اینکه حجم کاری ام بیشتر است و دردهایم هم بیشتر و گرفتاری هایم هم هر روز بیشتر میشود، ولی زبانم قاصر تر است. داشتم فکر میکردم کتاب بنویسم. نمیدانم حرکتم خیلی بی برنامه و جسورانه هست ، یا چون دوست دارم این کار را انجام دهم، انجامش دهم. دوست دارم یک کتاب بنویسم از خاطراتم از زمانیکه از بچگی یادم می آید تا الان که نزدیک به سی و پنج-چهل سالم است. بعد اگر بیشتر زنده ماندم، هی کاملترش کنم. حال که داریم از هیچی مینویسم این را هم بنویسم که مدتی است پاهایم به شدت سرد است، چند روز پیش همه نوع آزمایشی دادم ، خوشبختانه همه چیز خوب بود. ولی این سردی پاهایم آنقدر جدی شده که هیتر روشن میکنم. کولر هم همزمان روشن است. نه تحمل گرما را دارم نه تحمل سرمای سوزان پاهایم را. از کف پا تا زانویم سرد است. دست هم میزنم سرد است. ولی خوب به زودی خوب میشوم.

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

1 دیدگاه

  • چقدر جالب بود که نمیدونستید چی بنویسید و ذهنتون از موضوع خالی خالی شده بود.
    خدارو شکر که آزمایش‌هاتون خوبه.

    راستی صفحه عالی شد 😍👍💪

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.