حرف دگر


خیلی تکرار کرده ام که زندگی هیچ است و تلاشت باید برای خلق ارزش باشد، نمیدانم از یک جایی به بعد شاید چند سال پیش بود که حس کردم حافظ هم هیچوقت از آمدنش به دنیا راضی نبوده و میگوید حالا که آمدم، من بنده عشق هستم و از هر دو جهان آزادم، میدانی بی قید بودن ، در بند هیچ چیز نبودن جز عشق، خیلی بالاتر اصلا بنده عشق بودن کار هر کسی نیست، حافظ داد میزند و‌میگوید “آدم”او را به این دنیا کشانده است، وگرنه خودش راضی نبوده، حالا ببینید حافظ با این همه دلبری چقدر تغییر ایجاد کرده، بنده عشق بوده و این عشق را با غزلهایش در همه دنیا پراکنده، همه را عاشق خودش کرده و عشق را در دل عاشقانش جای داده. من همیشه این غزل از حافظ را یکی از بهترین شعرهایش میدانم، هرچند هیچوقت نتوانستم یک غزل از خافظ را به عنوان بهترین آن انتخاب کنم، مثل این است وارد باغی پر گل میشوم که از هیچ یک نمیتوانم بگذرم.

باهم چند بیتش را بخوانیم

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

ببینید چه غوغایی میکند، حافظ میفرماید از وقتی عاشق شدم و حلقه به گوش میخانه، همیشه و هر دم غمی به استقبالم می آید، عاشق شدن لیاقت میخواهد و عاشق ماندن سراسر غم است و هر لحظه باید منتظر غمی جدید بود.یعنی اصولا حافظ که خودش را بنده عشق میداند، میگوید جز رنج و غم چیزی نیست در این دنیا، حالا که در این دنیا هستم و از جایگاه اصلی خودم که وصال معشوق و ذات باری تعالی است دور افتادم، با وجود همه غم های و رنج های سر راه همچنان جز عشق کاری ندارم، میدانی تهش این را بگویم دیوان همه شعرای ما گنج های ما هستن، گنج هایی که همه مان داریمش ولی کمتر استفاده میکنیم.

رسیدن به هر هدفی عشق میخواهد و تا عاشقی نباشی که همه وجودت را در راه رسیدن به هدفت وقف نکنی نصیبت تقریبا هیچ خواهد بود، اگر هم به هدفت نرسیدی ولی همه تلاشت را کردی که در راه معشوق فدا شدی، چه لذتی بالاتر از این، فقط حواست باشد هدفت چیست و معشوقت کیست، سرت را فدای هیچ نکنی.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.