خواب دیگر


خواب دیگری دیدم باز هم عجیب، این سومین یا چهارمین خواب عجیبی است که اینجا هم مینویسمش.خواب دیدم معلم هستم، در یک کلاس درس بسیار بزرگ، ازین کلاسها که شبیه سینما هست. من در پایین ترین نقطه بودم و شاگردانم که تعدادشان زیاد بود همه ردیف ها را تا بالاترین ردیف پر کرده بودند. حتی یادم هست شیمی درس میدادم. عجیب این بود که در موقع خواب همه فرمول ها را متوجه میشدم و حتی به سوالهای شاگردانم هم پاسخ میدادم. با ماژیک سیاه و آبی چنان روی تخته میدویدم که خودم باورم نمیشد. ناگهان به خودم آمدم گفتم تو از شیمی چیزی نمیدانی چطور شیمی درس میدهی، دقیقا همان لحظه همه نوشته های روی تخته برایم نامفهموم آمد، نمیدانستم آنجا چه کار میکنم، یادم است آخرین خطی که شروع کرده بوده بود با یک “H” شروع میشد. نمیدانستم در ادامه چه باید بنویسم. سر و صدا و هم همه ها را میشنیدم و شاگردانی که منتظر بودند من ادامه دهم و من انگار از خواب بیدار شده بودم ، نمیدانستم چه باید بنویسم. لحظاتی در همین حال گذشت پر از استرس و نگرانی، به خودم گفتم تو که میدانی خواب بودی دوباره بخواب و ادامه بده، هنوز فکرم کامل نشده بود که نوشتن ادامه پیدا کرد. این بار حتی چشمانم را بسته بودم و انگار یک نفر دستانم را گرفته بود و روی تخته میکشاند. با همان چشمان بسته به سوالات هم جواب میدادم. میترسیدم چشمم را باز کنم.چشمانم را نیمه باز کردم، نگاهم به کفشهایم افتاد من هیچ وقت کفش این مدلی نداشتم. چشمانم را باز کردم، دیدم فردی هستم بسیار لاغر با یک کت و شلوار سفید. رنگی که حتی تصورش را هم نمیکردم بپوشم. به دستانم نگاه کردم، واقعا من نبودم. میدانستم خواب هستم ولی در خواب هایم همیشه خودم بودم. شاید لباسی دیگر بر تن داشتم چاقتر یا لاغرتر بودم ولی خودم بودم، اینبار دیگر خودم نبودم فقط همین را میدانستم. نگران بودم همیشه در خواب بمانم، نگران کسب و کارهایم بودم. با خودم میگفتم الان که من خودم نیستم داروهای خوابم با من است یا نه. اگر نتوانم بخوابم و همیشه بیدار بمانم باید چکار کنم. آنقدر رفتارم عجیب شده بود که از نگاههای سنگین شاگردانم هم معذب شده بودم. بعد ازینکه چشمانم را باز کرده بودم باز نمیدانستم شیمی چیست. به آن “H” قبلی نگاه کردم دیدم کلی بعد از آن نوشته ام ولی نمیدانستم چه نوشته ام. صدایم را صاف کردم و بلند و رسا گفتم من کسالت دارم درس تا همین جا بس است. یکی از شاگردانم گفت استاد نیم ساعت از پایان ساعت کلاس گذشته، خوشحال شدم . سریعتر از بقیه از کلاس خارج شدم. تابلو دستشویی را دیدم. با ترس و دلهره میخواستم چهره ام را ببینم، به محض اینکه در را باز کردم و وارد شدم روی آینده بزرگ روبرو خودم را دیدم، باورم نمیشد، چهره ام دقیقا شبیه دایی پدرم بود، شبیه نبود دقیقا خود خودش بودم که با کت و شلوار بودم و شیمی درس میدادم. یادم به دایی پدرم افتاد، آن بنده خدا همه عمرش را چوپان بود، هنوز هم هست. یادم نمی آید سواد زیادی هم داشته باشد. چه برسد به شیمی درس دادن. یک نفر وارد شد، روبروی آینه ایستاده بودم و خودم را برانداز میکردم، رویش را به من کرد و گفت آقای والی شما هنوز تشریف دارید. نمیدانستم آن شخص کیست و عجیبتر این بود که فامیلم همچنان والی بود. شاید دایی پدرم به جز چوپانی به شغل معلمی هم مشغول بوده، همه این فکر از سرم میگذشت. میدانستم خوابم، ولی میخواستم زندگی را ادامه دهم. نمیدانم چه جوابی به آن شخص دادم ولی زودتر از من خارج شد. دستم را جیب کتم کردم. یک پاکت سیگار و فندک آنجا بود، خوشحال بودم که در هر قالبی ظاهر شدم حداقل سیگار میتوانم بکشم. از دستشویی خارج شدم. انتهای یک راهروی بلند علامت خروج را دیدم. آرام آرام و با کنجکاوی ادامه دادم تا به در خروج رسیدم. وارد محوطه ای باغ مانند شدم که افرادی در آن حضور داشتند از سن و سالشان حدس میزدم دانشجو باشند. عده ای به اطرافم آمدند و با من خوش و بش کردند، رویم نمیشد جلوی آن افراد سیگار بکشم. از یک گوشه کنار ساختمان آرام آرام راه رفتم تا به پشت ساختمان رسیدم، سیگارم را روشن کردم که ناگهان یک دختر جوان روی دستم زد و گفت “بابا، قرار بود دیگر سیگار نکشی، حرفهای دکتر یادت رفته این بار دیگر باید عمل قلب باز کنی و دانشگاه هم که قرار بود دیگر سیگار نکشی” انتظار هرچیزی را داشتم جز اینکه کسی اینقدر با حق به جانبی خودش را دخترم بداند و سیگارم را خاموش کند. دقیقا یادم نیست که چه صحبتهایی بین من و دخترم شد ولی یادم هست که سیگارم را روشن کردم و کشیدم. آنقدر دلم هوای سیگار کشیدن کرده بود که همانموقع از خواب بیدار شدم و سیگاری را روشن کردم و به خوابم فکر میکردم. چیز عجیبی که بین همه خوابهایم مشترک بوده در قالب فرد دیگری بودن است ، دقیقا مانند اینکه زندگی افراد زیادی را تجربه کرده باشم و هر از گاهی تیکه ای از آن در خواب به سراغم آید. ازین خوابها همیشه میدیدم ، ولی همین اواخر بود که تصمیم گرفتم همه را بنویسم. شاید آخرش بتوانم حداقل برای خودم به جمع بندی برسم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.