درد


هر مکانیسمی برای رشد فردی و اجتماعی که به کار گیریم اگر در راستای منافع جمعی و ملی باشد مفید است و‌جز این بی ارزش است. زیرا ما جزئی از یک کل هستیم، جزئی از خانواده، شرکت، کشور و هر دسته بندی دیگری باشد.

همه ما در یک جامعه زندگی میکنیم و‌همه این بالا و پایینهایی که در زندگی تجربه میکنیم، تبدیل به فردی قویتر یاضعیف تر میشویم. تاثیری که میگذارد نه فقط در ما بلکه در جامعه ما هم رخ میدهد، امروز اگر برده داری سنتی لغو شده است دلیلش مواجه یک فرد با ترسش، و هماهنگ کردن عده ای دیگر با خودش، و بعد جامعه بزرگتری و بعد در هم شکستن آن ترس و پیروزی نهایی بوده است.

میدانید که اگر دردی ما رو نکشد ، قویترمان میکند، چقدر از درد استقبال میکنیم. یا چقدر از فرار میکنیم، همین را بدانیم اگر امروز فرار کردیم فردا سر یک بزنگاه یقه مان را میگیرد و غافلگیرمان میکند، پس آگاهانه با دردهایمان روبرو شویم فکر‌کنم بهتر است، اینکه ترسهایمان، چالش هایمان که میدانیم هست را به پستوی ذهنمان بفرستیم و فقط به آن توجه نکنیم، من میگویم‌حماقت است، چون یک روز که شاید خیلی دور نباشد، دوره مان میکند و گردنمان را خرد میکند. با ترس هایمان خودخواسته مواجه شویم، یعنی آغوشمان را باز کنیم، گرد تا گردش را بگیریم، بعد بجای اینکه او ما را غافلگیر کند ما غافلگیرش کنیم و نه فقط گردنش را بلکه کل وجودش را خرد و خمیر کنیم، اگر عاقلانه و عامدانه اقدام کنیم شکستش میدهیم. بعدش میبینیم که قویتر شده ایم. کلا زندگی به من یاد داد ترس و فرار جز تباهی و پشیمانی عایدی ندارد، ترسهایم را دوست دارم، نگرانی هایم را دوست دارم. آگاهانه همه شان را در هم میشکنم، آسیاب به نوبت، تک تک شان را شناسایی کردم.

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.