ده روز آخر


اسفند برای من پرهیاهوترین فصل سال سال مخصوصا ده روز آخرش. جنب و جوش دارد. همه چیز در حال تغییر است. مدرسه که میرفتیم تقریبا هر سال دنبال این بودیم که کی تعطیل میشویم یا خودمان را تعطیل میکنیم. حتی دانشگاه بیرجند هم که بودم یادم است. هنوز دو هفته مانده بود به عید کلاس ها را تعطیل میکردم و راهی شیراز میشدم. حتی یادم هست از بچه ها امضا میگرفتیم که کلاسها را تعطیل کنیم . یادش بخیر . چه دورانی بود. عید همیشه قشنگ بود. انتظارش قشنگتر. اصلا لذتی که در فراق هست در وصال نیست. لذتی که در انتظار هست در هیچ چیز نیست. وقتی منتظری شوق وصال داری. وقتی عید میشد، انگار طوفان تمام میشد. منتظر بودم که کی تعطیلات تمام میشود که دوباره مدرسه و دانشگاه شروع شود. دو سه هفته مانده به عید را حسابی کار میکردم، کار هم زیاد بود، وقتی که کارگزی هم میکردم ، دم عید همه نیاز به کارگر داشتند، سعی میکردم کار کنم و خرج نکنم که عید جیبم پر باشد. همیشه دوست داشتم به بقیه عیدی بدهم. به از خودم کوچکترها. دم عید انعام بیشتری هم میدادند، همه خوشحالتر بودند. حتی الان که مثل قدیما نیست و شاید یک دلیل عمده اش مشکلات اقتصادی باشد، کرونا باشد، باز هم خیابانها شلوغ است. باز هم ترافیک زیاد است. حتی الان هم شاید مثل قدیم مردم خرید نکنند ولی باز در بازارها میگردند و در حد توانشان خریدی هم انجام میدهند. آنها که بچه دارند که دیگر هرطور شده باید برای بچه خریدی انجام دهند، بچه که نمیداند مشکلات اقتصادی چیست. اینکه سهراب میگوید زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است خیلی حرف قشنگی هست. همین لحظه ها، همین الان. مخصوصا الان که هفته دیگرش عید است. دل خیلی هایمان مرده است ولی همین فرصت ها ، شاید بتواند کمی حالمان را خوب کند. همین فرصت ها به هم بیشتر محبت کنیم. بیشتر دل هم را شاد کنیم. این روزها با همه مشکلاتش روزهای قشنگی است. با همه شلوغی اش قشنگ است.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.