سفر


سفر جزو‌ هیجانات زندگی من بوده، ولی همیشه سعی کردم سفراهایم را بگونه ای تنظیم کنم که هم کاری باشد و‌هم تفریحی.

هیچ وقت نتوانسم لپ تاپ و گوشیم را از خودم جدا کنم، آخرین باری که قصد کردم دو روز بدون گوشی و لپ تاپ باشم سفر به ییلاقات زیبای ماسال بود و حدود سه سال پیش ، با تعدادی از همکاران و شرکایم که هنوز هم افتخار دارم در معیتشان باشم، حدود ساعت ۹ شب و بعد پایان کار به سمت استان زیبای گیلان و ییلاقات ماسال حرکت کردیم، قصد داشتیم دو روز بدون اینترنت زندگی کنیم،بادی بسیار شدید میوزید، و هرچه به ییلاقات ماسال نزدیکتر میشدیم باد شدیتر میشد، جوری که شاخه های درختان و تیکه های المینیوم سقف های کلبه ها چرخان و لرزان در آسمان میچرخیدند، هر خودرویی که از روبرو به ما میرسید توصیه میکرد که برگردید که وضعیت بالا بسی بدتر است، ولی ما تصمیمان را گرفته بودیم، دو روز بدون اینترنت و موبایل و کامپیوتر.

آسیب هایی هم به خودروی دوست و شریکم اسد رسید تا بالاخره به هتلی در بالای ییلاقات رسیدیم، نیمه شب بود ساعت خودروی اسد ۳ را نشان میداد، چندین دقیقه در را کوبیدیم تا بالاخره فردی خواب آلود درب را باز کرد، مسول پذیرش و نظافت و رستوران و همه کاره ایشان بودند، اتاقی چند تخنه به ما دادند، برق هم قطع بود و کورمال کورمال در تخت ها و تشک هایی که در اختیارمان داده بودند خزیدیم، بسیار سرد بود و بسیار جایمان ناراحت.

همین که آفتاب زد بیدار شدیم. و صبحانه ای مختصر که همان فرد همه کاره ترتیب دیده بود را میل کردیم و تصمیم گرفتیم با توجه به اینکه شدت باد کمتر شده بود ، کلبه ای در دل جنگل پیدا کنیم و برای دوشب آنرا اجاره کنیم، خوشحال بودیم که گوشیمان آنتن نمیدهد و کمی هم اضطراب شرکت را داشتیم که اتفاقی بیفتد و با توجه به اینکه بیشتر مهره های اصلی شرکت با ما بودند کاری پیش آید که نیاز به تصمیم گیری مهمی باشد.

با همین تفکرات به سمت کلبه ها رفتیم ولی دیدیم هیچ وسیله ای برای ناهار و شام حداقلی هم نداریم، تصمیم گرفتیم چند کیلومتری به پایین برانیم به آبادانی برسیم ، خریدهایمان را انجام دهیم و برگردیم.

ولی به محض اینکه به محدوده آنتن دهی رسیدیم، گوشی های تک تکمان شروع به زنگ خوردن کرد، اتفاقی افتاده بود که به ندرت در طی سالها افتاده بود، از شرح وقعه میگذرم، ولی بجای خرید و برگشت با ییلاقات مستقیم به سمت تهران راندیم، به لطف اسد که همیشه ماشین را در حد هواپیما میراند و با مالیدن پی جریمه شدن توسط راهنمایی و رانندگی با سرعت هرچه تمام تر به تهران نزدیک میشدیم، تا جایی که فراموش کردیم بنزین بزنیم و‌ وسط راه نرسیده به قزوین خودرو از حرکت ایستاد، بسیار خوش شانس بودیم که کمی جلوتر فردی کنار خیابان بساط بنزین فروشی داشت، باک را پر کردیم و خود را به شرکت رساندیم و حل مشکل چندین روز و شاید هفته ادامه داشت، امروز که این مطلب رو‌مینویسم خوشبختانه همکارانی با تجربه و کارآزموده داریم که از پس بسیاری از مشکلات برمی آیند و شاید لزوما نیاز به حضور مدیران ارشدمان نباشد، ولی با این حال از همان روز من عهد بستم به هیچ جایی سفر نکنم که اینترنت نباشد یا موبایلم آنتن ندهد و الان هم تقریبا جز وقتی که در هواپیما باشم، دسترسی هایم را دارم و حتی شماره تلفنی که فقط در اختیار تعدادی خاص از مدیرانم قرار داده ام و همیشه در دسترسم. الان که درحال نگارش این مطلب هستم در هواپیما هستم و ارتباطاتم قطع و در وجودم هرچند کم ولی قدری استرس.

شاید زمانی مجددا به این فکر کنم که روزی بیخیال تلفن و اینترنت شوم و زمانم را برای خودم بگذارم بدون نگرانی و استرس از نداشتن لپ تاپ و تلفن و اینترنت ولی آنروز کی میرسد نمیدانم و البته که عجله ای هم برایش ندارم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.