شادی رنج


به پیشنهاد یک دوست کتاب “انسان در جستجوی معنا” نوشته “ویکتور فرنکل” را خواندم. فکر میکنم جزو محدود کتاب هایی است که تا الان خواندم و نویسنده اش بیشتر از اینکه از بیرون گود نگاه کند و نظریه پردازی کند خودش طعم رنج را کشیده و از رنج مینویسید و از معنای زندگی، برای من نوشته هایش ملموس تر است زیرا که میبینم حتی در بدترین شرایط زندگی و جنگیدن برای بقا از آموخته هایش استفاده کرده و حتی نظریه معنا درمانی‌ را پایه ریزی میکند و بسیاری از روانپزشکان و روانشناسان از دنباله رو های او هستند. دکتر فرانکل در دهه چهارم از قرن بیستم به عنوان روانپزشک وعصب شناس فعالیت میکرد و در شرح زندگی اش نوشته اند که او در ۱۹۴۹ از دو دانشگاه وین و آدیتشنالی موفق به گرفتن درجهٔ دکترای اعصاب و روان شد. در ضمن او از ۱۲۰ دانشگاه در سراسر جهاندکترای افتخاری گرفت. علاوه بر اینکه ایشان را فردی بسیار آگاه به دردهای انسان یافتم نکته قابل توجهش برایم این بود که بین سالهای 43 تا 45 در اردوگاههای کار اجباری نازی ها هر روز با مرگ دست و پنجه نرم میکرد، از افرادی مینویسد که با از زندگی ناامید میشدند و خود را سیم خاردارهای برقدار اردوگاه میزنند و خودکشی میکردند، ازینکه خودکشی ممنوع نبوده. و و ازاینکه از هر 28 نفر تقریبا یک نفر زنده مانده اند. ازینکه افرادی که دیگر توان کار کردن نداشتند را به کوره های آدم سوزی میفرستاند و یا در اتاق های گاز به زندگی شان خاتمه میداند. ازین مینویسد که با وجود همه بدبختی و شرایط ناگوار و حتی بدون غذای کافی چطور در آن ارودوگاه دوام آورده است، و در مقام پزشک و روانپزشک چقدر به آدمها کمک کرده که معنی زندگیشان را بیابند. مینویسد که رنج را باید با آغوش باز پذیرفت، حتی برای کسی که در روزهای آخر زندگی اش است میتوان با افزایش آگاهیش به او یاد داد که این رنج با شکوه است و به زندگی معنا میدهد. مینویسد ازینکه چطور بسیاری از افراد زندگی را پایان یافته میدیدند ولی ایشان حتی در این شرایط کسی که هدفی برای آینده نداشت واپس نگری در او نمود پیدا میکرد و همین باعث سقوطش میشد.با توجه به شرایط بسیار سخت حاکم بر اردوگاه کم کم هیچ کس زندگی را جدی نمیگرفت و چشمانشان را میبستند و به گذشته می اندیشند. زیرا که بیشتر اسیران معتقد بودند که فرصت های طلایی زندگی شان دیگر از دست رفته و به آنها باز نمیگیردد، آنها همینجا امروز نه ، ولی فردا شاید بمیرند و دیگر زندگی ارزشی برایشان ندارد. ولی نمیدانستند در تحمل این رنج ها هم برای کسی که بتواند تحملش کند ، هنوز احتمال بوجود آمدن فرصت هایی طلایی بوجود خواهد آمدو انسان میتواند از تجارب و موقعیت هایی پیش آمده پیروزمندانه در آید و زندگی انباشته از درد و رنج را به پیروزی درونی سوق دهد و یا مانند اکثر زندیان اردوگاه زندگی گیاهی را انتخاب کند.و این طرز فکر حتی جلوی جریان های بیار کوچک شادی که برای دلگرمی میشد از آنها در آن شرایط سخت استفاده کرد را هم میگرفت. دکتر فرانکل در کتابش شرایطی را وصف میکند که بسیار وحشتناک است و مرگ هر لحظه در جلوی چشم افراد است و عده زیادی ناامید هستند هر لحظه حس میکنند آنها را مانند گله ای به سوی اتاق های گاز یا کوره های ادم سوزی میبرند. ولی عده ای کم مانند دکتر حتی توانستند ازین فرصت برای پیدا کردن معنای زندگی استفاده کنند و امید خودشان را تا لحظه آخر حفظ کنند، خود دکتر صحنه هایی را مجسم میکرد که جنگ تمام شده است و درحال سخنرانی برای جمع زیادی است، چیزی که در نهایت هم به آن رسید و بعد از تمام شدن اسارت و جنگ، توانست ازین فرصت سخت بهینه ترین استفاده را کند و بنیان نظریه ای را بگذارد که طرفداران بسیاری دارد.

همیشه این خود ما هستیم که حتی اگر شرایط بسیار سخت به ما حاکم شد،جنگیدن را انتخاب کنیم یا سپر انداختن را و بدانیم اگر جنگیدیم و پیروز شدیم قویتر شده ایم. تک تک لحظه های زندگی یک فرصت است برای قویتر شدنمان برای خلق ارزش و برای کمک. از هیچ لحظه زندگیمان بیتفاوت نگذریم.

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی

بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره‌ای دوان است تا زندگی بیابد

تو ذره‌ای نداری آهنگ زندگانی

گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی

خوش چشمه‌ها دویدی از سنگ زندگانی

در آینه بدیدم نقش خیال فانی

گفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی

اندر حیات باقی یابی تو زندگان را

وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی

آن‌ها که اهل صلحند بردند زندگی را

وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.