قدیما


آخرین قدمهای زمستان را دارم میشنوم. صدای پایش که آهسته دارد میرود با اقتدار و با صلابت، از آن طرف صدای بهاری را میشنوم که با ناز و کرشمه ، آهسته و خرامان دارد وارد میشود. بهاری که طبیعت بیش از هر کس منتظرش است. بهار زیبا است و دلربا. دوست دارم از بهار عشایر بگویم، از آن زمانها بگویم که بهمن بیگی معلم پر آوازه ایل میگفت ماست را با چاقو میبریدند. کودک بودم، مدرسه تا تعطیل میشد از شب قبل لباسهایمان را بالای سرمان میگذاشتیم که صبح اول وقت به سمت روستایمان برویم. آن قدر شور و شوق داشتیم که تا صبح نمیخوابیدیم. صبح با مینی بوس سه چهار ساعت میرفتیم تا به نزدیکی های روستا برسیم، بعد سوار میبی بوس روستا میشدیم و اگر نبود هم با وانت باری به سمت روستا میرفتیم. جاده خاکی بود و هر ماشینی هم ما را تا آنجا نمیبرد. به محض اینکه جاده آسفالت تمام میشد و وارد محیط روستاها میشدیم. عطر و بوی گیاهان وحشی و علف های سرسبز شده را میتوانستیم با همه وجود استشمام کنیم. هنوز هم آن روزها برایم تازه است، خشسالی نبود، هر سال باران زیادی میبارید و حتی در عید هم هر روز باران میبارید. همه جا خاکی بود و بارش باران باعث میشد کفشهایت و تماما و شلوارت تا زانو پر از گل و لای شود. هرچه هم تلاش میکردی تمیزش کنی، مانند آدامس چسبیده بود. هوا هنوز سرد بود، گرمابخش خانه های روستا علاعدین های کوچکی بود که همه دورش جمع میشدند و گرم تر از آن اهالی روستا بودند، از قدیم میگفتند، از کودکی شان از خاطراتی که سراسر اتفاقات عجیب و غریب بود، یادم است دایی پدرم تعریف میکرد میگفت برای عمویش چوپانی میکرد،میگفت عمویم دم عید رفته بود شهر و یک عالمه خرما و ارده خریده بود که تا سال دیگر مصرف کنیم. من جایش را فهمیده بودم. میرفتم دنبال گوسفندها و عصر که میشد هرچه میگفتند باید غذا بخور اهمیتی نمیدادم چون معدن غذاهای خوشمزه را پیدا کرده بودم. خرما و ارده از هر غذای دیگری برایم لذت بخش بود، حتی گاهی چوپان های دیگر را هم مهمان میکردم و یواشکی برایشان غذا میبردم. خلاصه اینکه چنان بلایی سر این ارده ها و خرماها آوردم که اردیبهشت ماه که میخواستیم کوچ کنیم. خانم خانه آمد که جایشان را عوض کند، که دیدی ای داد که جا هست و بچه نیست. میگفت عمویم چنان مرا کتک زد که هنوز یادم است. همه اینها را با خنده میگفت. ساعت های اولیه شب میشد و همه میخوابیدند و از آن طرف صبح قبل از طلوع خورشید همه بیدار میشدند. کار زیاد بود، گوسفندها، زمینهای کشاورزی و ما هم تا جایی که میتوانستیم تا جایی که از دستمان بر می آمد کمک میکردیم. یادش بخیر . سال نو مبارک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.