من فکر نمیکنم نوشتن هایت باعث شوی خودت را افشا کنی، این تو هستی، اینجا افشایش نکنی جایی دیگر که حرف میزنی افشایش میکنی پس همیشه با افرادی هم که جلسه دارم و همکارانم میگویم اگر با روحیات من دوست دارن آشنا شوند وبلاگم را بخوانند، من همانم که مینویسم و این نوشتن چقدر قدرت تحلیل دانسته هایم و شخصیتم را به من میدهد میینویسم و بعد در حسن نوشتن به تحلیل هایی می رسم که میبینم ، آری این خصوصیات مذمت شده است و باید روی آن ها کار کنم و یا این خصوصیات مثبت است و میتوانم بیشتر برای بهتر کردنش تلاش کنم، مثلا فهمیدم جلوی هیچ کس حتی شرکایم نباید در خصوص سایر همکارانم صحبت به بدی کنم یا ازینکه سعی کنم همیشه خصوصیات مثبت همکارانم را ببینم، و بدانم که هم خوب و هم بد در وجود همه افراد است ،انتظاراتم را از نوع رفتار آدمها کمتر میکنیم. حس میکنم نوع نگرش هر کس به یک موضوع خارج از کار میتواند با نظر من کاملا در تضاد باشد، ولی آن هم میتواند درست است دقیقا همان اندازه که نظر ن ممکن است درست باشد. میدانی نوشتم برایم معلم شده است، حس میکنم کم کم دارم به کودک درونم بالی که میخاست را میدهم ، بالغم در نظر سنجی به حرفهای او هم گوش میدهد. جوری عجیب انگار به همه شان در نوشته هایم فرصت حرف زدن میدهم و ازین بابت یک خوشحالی عمیق سراسر وجودم را میگیرد. من خوشحالم که هستم و جزیی کوچک از سازمانی هستم که در راستای یهتر شدن دنیا کمک میکنند و چه بالاتر ازین که جزیی ازین جمع باشی. همه در سنگرهای محتلف ولی با یک هدف. همه چیز روشن است، ما از پسش بر میآییم. دیروز مسافرتم را بخاطر یک جلسه مهم نیمه کاره گذاشتم حس میکنم اگر همان کودک همیشگی بود، مدام غر میزد ولی الان انگار یک وحدت وجود در من هست که همه شان میگویند کار خوبی کردی و به کودکم هم قول داده ام بزودی سفرهایم را بیشتر میکنم و میگذاریم بیش از پیش بچگی کند.میدانی شاید آینده برای هیچ کس روشن نباشید، شاید هر اتفاقی بیفتد ولی وقتی در درون خودت آن آرامش وجود داشته باشد از هیچ چیزش بیمی نداری. میروی جلو با قدمهای محکم. مهم این است تنها نباشی یک تیم قوی و عملیاتی کنارت باشد، توی سنگر بقلی. نه مشتی آدم منفعل که ادای همکاری درمی آوردند.اینطور که شود همه خطوط دشمن را میشکنی و مقرت را میکنی پایگاه دشمن و از آنجا به بقیه جاها یکدل و هم صدا میتازی. از جاسوسهای بین صفوفم ضربه زیاد خوردم، سعی کردم لشکرم را جوری بچینم که کسی جرات جاسوسی نکند. چقدر موفق بودهام یا هستم زمان مشخص میکند،سعی کردم همه مسولیت پذیر باشند، یک بار یک دزدی بزرگ از دارایی های شرکت شد، اولین فردی که استعفا داد خودم بودم، گفتم این لشگر تحت فرمان بود و من این اتفاق برایش افتاده پس اولین نفری که نتوانسته به مسولیتش خوب عمل کند من بوده ام. با این که بطور مستقیم هیچ نقشی نداشتم. ولی خودم را مقصر دانستم و استفعا دادم، هرچند دوستان هییت مدیره موافقت نکردند. مسولیت پدیری در نیک اندیش را با کمک همکارانم سعی کرده ایم نهادینه کنیم و اگر اتفاقی افتاد “کی بود کی بود من نبودم” اتفاق نیفتند. ما تلاش کرده ایم روحیه مشارکت را بالا ببریم، همه نسبت به تیمشان احساس مسولیت کنند و همه نسبت به سایر تیمها و بالخصوص مشتری که ولی نعمت ماست احساس مسولیت کنند.میدانی من چیزهای عجیبی ننوشتم ، همین که بود، همین که روزانه زندگی اش میکنم. و حس میکنم قلم دواندن و نوشتن بیش ازینکه به کسی قرار باشید کمک کنم به خودت کمک کند، نوشتن بزرگترین میراث بشر است و نویسندگان از نظر من عاشق ترین انسانها.چون بدون اینکه ایتعداد هنری در خلق یک تابلو یا نقاشی یا هر چیز دیگر، با کمترین امکانات و و با یک قلم و کاغذ فقط مینوشنتد.و اینقدر نوشته هایشان تاثیر گذار بود که آنها را در زمره هنرمندان قرار داده اند، وبلگ نویسی هم از یک درد نشات میگیرید دردی که نویسنده، آن را به درد یا به خوشی برای خوانندگانش تبدیل میکند. یا همان درد را انتقال میدهد. پس “قسم به قلم و آنچه مینویسد”

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب