گاهی اوقات هرکاری میکنی که مغزت برای ساعاتی خاموش شود، نمیشود. نمیدانم به آن نشخوار فکر میگویند یا اصطلاح دیگری دارد ولی آنچه میگذرد این است که مرتب به فکر کارهایی هستی که باید انجام دهی، حتی کارهایی که همین الان هم نیاز نیست انجام بدهی ولی دوست داری سریعتر انجامش دهی. شوق این را داری همه کارها را با هم انجام دهی و بتوانی موفق شوی. این کارها هیچ وقت تمام نمیشوند و این نشخوار فکری هراز گاهی سراغت می آید. به چیزهایی حتی فکر میکنی که احتمال اتفاق افتادنش بسیار کم است و لی همه احتمالات را در نظر میگیری. گاهی دوست داری برای ساعاتی مغزت خاموش شود. کاش دکمه ای بود که میشد آن را فشار داد و مغزت را خاموش کرد ولی طبیعتا نمیشود. دمنوش ها و گیاهان دارویی هم تقریبا تاثیری ندارند. نیاز به چیزی دارم که واقعا مغزم راخاموش کند. حتی گاهی نیمه شب بیدار میشوم و به کارهایی که باید در آینده انجام دهم فکر میکنم. خوب میدانم که این بدن باید سالم باشد تا همه این کارها را انجام دهم ولی کو گوش شنوا. حتی اگر ورزش هم میکنم برای این است که بدنم سالم باشد که بتوانم بیشتر کار کنم. گاهی اوقات واقعا دوست دارم مغزم خاموش شود تا کمی استراحت کند. با مدیتیشن و کنترل افکارم گاهی بر آن غالب میشوم ولی گاهی قویترین قرصها هم نمیتواند مغزم را خاموش کند. علت اصلی بیخوابی هایم هم همین فکر کردن و حل مساله هست. حتی شده گاهی نیمه شب از خواب بیدار میشوم و شروع به تایپ در گوشی ام میکنم. تا یادم نرود که به چه راهکارهایی رسیده ام. این قسمت جدا کردن کار از زندگی را هیچ وقت نتوانستم موفق عمل کنم. از بچگی هم همین بوده است البته. شاید قبلا هم نوشته ام همیشه تصورم این بود که در یک جایی کنار آب مشغول تفریح هستم و ناگهان با تلفنی مجبور میشوم برگردم به محل کارم. سالهاست دارم این زندگی را تجربه میکنم. راست است که میگویند کائنات گوش به فرمان ما هستند. هرچه بخواهی، یعنی واقعا بخواهی و آن را حق خودت بدانی به آن میرسی. چون برایش تلاش میکنی. چون حق خودت میدانی. الان هم حق خودم را کمی استراحت بیشتر میدانم. چند بار تلاش کرده ام ولی نشده است. این بار واقعا میخواهم در سال جدید روزهایی را فقط به خودم و خلوت خودم اختصاص بدهم. خودم بدون وجود هیچکس. در همان جزیره کیشی که عاشقش هستم. روزهایی حتی اگر کمتر از 24 ساعت باشد فقط خودم باشم و دریا. خودم باشم و مدیتیشن و تلاش برای اینکه به کار فکر نکنم. فکر میکنم اگر این کار را کنم در کار هم میتوانم موفقتر عمل کنم. مغز هم نیاز دارد بیرون گود برود و از بیرون گود به همه چیز نگاه کند و باز سر پستش برگردد.

نه آزاد از سرش بر می‌توان خاست

نه با او می‌توان آسوده بنشست

اگر دودی رود بی آتشی نیست

و گر خونی بیاید کشته‌ای هست

خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟

نشاید در به روی دوستان بست