نیم شب


شب آ‌دمها را در کلاف خود میپیچد، شب آدمها را با خود رو راست میکند، این شب است که وجدان آدمها رو بیدار میکند، همین است که کابوس میبیند، هم این است که رویا میبیند. شب قشنگ ترین رزمگاه برای دیدن خود است. شب با آن چادر سیاهش همه چیز را در زیر سیاه چادرش میبلعد. برای من که در خاطرات خوابیدن در سیاه چادرهای عشایر را داشته ام، شب و روزم فرق میکند.سیاه چادرهای عشایر یک لایه سیاه دیگر را در زیر سیاهی شب بر روی اعضای میکشد، به گمانم از آنها محافظت میکند، از آن مردان و زنان سپید دلی که زندگی شان در دل طبیعتی است که مدیونش هستند، از آخرین باری که در سیاه چادرهای عشایری خوابیده ام، و شاهد کهکشان راه شیری و ستارگان بسیار بوده ام سالهای سال میگذرد، ولی بوی اجاق و‌هیزمی که تا صبح گاها میسوخت را همچنان حس میکنم، حتی یادم است، در منطقه ای بودیم که حشرات و پشه های زیادی وجود داشت، چون در نزدیکی یک برکه آب بود و‌شبها برای اینکه حشرات دور شود، کود گوسفندان را در تشتی آهنی میریختند و بعد از آتش زدنشان ،آتشش را خفه میکردند تا دود کند تا حشرات نزدیک نشوند، نیششان مانند تیغ بود بر پیکره افراد ایل، یادم است یک شب مادرم نفسش گرفت بخاطر دود زیاد . پدرم از سرفه هایش متوجه شده بود، او‌ را بیرون چادر بردیم و با کلی دعا و دست به دامن خدا شدن و آب به سر و رویش زدن حالش خوب شد، دم دمای صبح بود، دیگر کسی نخوابید. یادم است مهمان بودیم، آب رودخانه که از کوهها سرچشمه میگرفت زلال و شفاف بود ولی در بالادست هم گروهی دیگر از عشایر بودند. برای اینکه قبل از آنها و قبل از آب دادن به گوسفندانشان ، جیره روزانه آب آشامیدنی آن روز را در دبه های پلاستیکی و مشکهای چرمی ذخیره میکردیم، مشک های چرمی را وقتی روی هم و بدون فاصله قرار میدادند و رویش را هم میپوشانند. در گرمای تابستان، آبی گوارا نصیبت میشد. همین حس معرکه و طعم لذیذ در دوغ های تازه ای که در مشک نگهداری میشد هم‌ بود. عشایر به محل زندگی خود اهمیت میدادند، آشغالها را بازیافت میکردند و با در بدترین حالت میسوزاندد.و یا دفنشان میکردند.  اینطور نبود که مانند الان به هرجا، حتی بکر ترین نقاط ایران هم بروی پر از آشغال باشد و تو فقط افسوس بخوری. یکی از دلایلی که همیشه سعی کردم چشم انداز نیک اندیش را “بهتر شدن دنیا برای زندگی همه مخلوقات” قرار دهم همین است که تصور میکنم اگر در این مسیر قدم برداریم به هرآنچه میخواهیم میرسیم. زیرا که ما به زمین و‌حیات آن بدهکاریم.به قول حضرت مولانا چون که صد آمد نود هم پیش ماست.

تو نمیتوانی از همه آدمها انتطار داشته باشند به فکر محیط زیست باشند ولی تو اگر میتوانی انجام بده، کمک کن زمین نفس بکشد و با تاثیر بیشترت در دنیا آموزش بده بقیه هم چنان کنند. هرکسب و کاری برای ادامه حیاتش به تولید ثروت نیاز دارد، به قدرت بیشتر نیاز دارد، و‌ وقتی این اهداف در راستای هدفی والاتر باشد، هم ثروت تولید میشود و هم خدمت انجام میشود، خدمت به دنیایی که در آن زندگی میکنیم با همه موجودتاتی که در آن زندگی میکنند.

این شعر از عطار را بسیار دوست دارم

بهر خدمت هر که بربندد کمر

از درخت معرفت یابد ثمر

هر که خادم شد جنانش می‌دهند

مر ثواب غازیانش می‌دهند

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.