و اما مرگ


مرگ شاید یک راز بزرگ باشد، رازی که هنوز هیچکس نتوانسته تجربه اش کند و از آن برگردد و توصیفش کند، هرکس از مرگ ممکن است یک تعریف داشته باشد، برای من اما حس میکنم شیرینترین قسمت زندگی اتمام آن است. من اینطور فکر میکنم که اگر در طول زندگی همواره کوشیده باشی و آزرده نباشی کسی را ماموریتت تمام میشود و هر چه بعد از آن میشود مهم نیست. با خیالی آسوده سعی کردم همیشه حس کنم شاید امروز آخرین روزی است که در این دنیا هستم. برای همین سعی کرده ام طلوع آفتاب را با لذت ببینم. حتی اگر از آن لدت نبده باشم ولی میگویم شاید آخرین بار باشد. من هم زمانی از مرگ میترسیدم ولی از یک جایی به بعد که فهمیدم مرگ شیرین است ، همان موقع که فهمیدم زندگی بزرگترین دشمن انسان است و همیشه تلاش میکند با ضربه های مختلف تو را از پا در آورد، و این تو هستی که سپرت را محکم میگیری و مرتب قویتر میشوی. جایی هم میرسد که کاسه عمرت تمام میشود و دیگر نیاز به جنگیدن نیست، باید آرام خود را به دست حق بسپاری و با نفس آخر را آسوده بکشی و بروی. برای همیشه. فقط مهم این است که در طول حیاتت تمام تلاشت را کرده باشی. جنگیده باشی. خسته هم شده باشی ، یعنی حق داری خسته شوی. وقتی خسته میشوی به کنج ازلتت پناه ببری و دمی بیاسایی و باز با قدرت به میدان برگردی. همین است که به نظر من مهم است، کوشیدن و تلاش کردن. و همیشه هم آماده مرگ بودن. این همیشه آماده مرگ بودن به تو قدرتی میدهد که هیچ قدرتی به اندازه آن نمیتواند با زندگی مقابله کند. اینکه من تلاشم را میکنم و اگر هم بمیرم ، باز میدانم تلاشم را کرده ام ، پس از چه چیزی بترسم. همه دنیا در همین لیوان چایی که روی میز قرار دارد برای من خلاصه شده است، این شاید آخرین چای زندگی ام باشد، همین را با لذت میخورم. ولی اگر عمرم به دنیا بود ، باز میگردم و باز چای میخورم و باز برای اینکه دنیا جای بهتری برای همه مخلوقات خدا باشد میجنگم. همه توانم را بکار خواهم برد که به زندگی نبازم. و اگر همیشه در حال جنگ باشم برای تحقق اهدافم. اگر هم مراد نیافته باشم به قدر وسع کوشیده ام و همین مرا بس است.

گر به مراد من روی ور نروی تو حاکمی

من به خلاف رای تو گر نفسی زنم زنم

این همه نیش می‌خورد سعدی و پیش می‌رود

خون برود در این میان گر تو تویی و من منم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.