تاوان


همیشه به خودم گفتم درباره چیزی اظهار نظر کنم که یا انتزاعی باشد و رویایم باشد، یا در حد توانم بتوانم در آن تغییر ایجاد کنم، تغییر ایجاد کردن را یاد بگیرم، از تغییر نترسم، آماده چالش هایش باشم، از چالش هایش برای قویتر شدنم استفاده کنم، به حرف های بیخود یا غرغر توجه نکنم و خودم هم از غرغر برحرز باشم. حرفی بزنم کاری کنم‌که بتوانم تاثیر‌گذار باشم، من بشینم درباره حتی نظام آمریکا حرف بزنم درصورتی هیچ کنترلی بر آن ندارم و صدایم هم رسیده نمیشود، حتی با اینکه علیه من پرونده ساخته اند چه دردی از من یا هر شخص دیگری دوا میکند، حس میکنم زبان و قلم تا در کنترل تو باشند و افسارشان را داشته باشی میدانی چه بگویی چه نگویی، اصلا چیزهایی که گفتن و نگفتنش فرقی ندارد را چرا بگویی. کوتاه بگویی، اصل مطلب رو ادا کنی، مقدمه چینی را کم کنی، ظرفیت خودت رو هم همزمان افزایش دهی. چند روز پیش یک جلسه رفتم کل جلسه ده دقیقه بود، نه او حوصله مقدمه


چیدن داشت و نه من، فورا صحبتهای اصلی را مطرح کردیم، سریع جمعبندی کردیم و خداحافظ. او از من با حتی بسیار با تجربه تر بود، میخواهم این سبک جلسات را بیشتر کنم، اصل مطلب بیان شود، یا تصمیم بگیریم یا موضوعات مطرح شود و اگر به زمان نیاز بود برای جلسه بعد آماده شویم ،تصمیم بگیریم و خلاصه بگوییم. این جلسات رو جدای از طوفان های فکری میدانم، آن ها همیشه باشند چون خروجی هایی دارند که باورت نمیشود.

ولی بقیه جلسه ها بجای اینکه الان بصورت پیشفرض در سازمان ما یک ساعت با من در نظر گرفته میشود ، میخواهم به نیم ساعت کاهشش دهم، هم از زیاده گویی پرهیز میشود ، هم اصل مطلب عنوان میشود. و هم کارهای بیشتری میتوانم انجام دهم ،در گذشته حوصله ام هم برای جلسات بیشتر بود، ولی الان حس میکنم هرچقدر به سمت ایجاز بروم و از زمانم بهتر استفاده کنم در جایگاهم بهتر میتوانم عمل کنم.

یک زمانی حتی ۱۲ ساعت از تهران تا شیراز میراندم بدون توقف، ولی الان واقعا دیگر توانش را ندارم، نه ذهنم و نه کارهایم به من اجازه نمیدهند این همه مدت تمرکزم روی چیزی جز کار باشد، اگر سفر هم بروم اولویت اولم اینترنت است و لپ تاپم، حتی درون شهر هم محل کارم باید به خانه ام نزدیک باشد، ازین که ساعت ها در ترافیک گیر بیفتم متنفرم، همش تصور میکنم وقتم دارد هدر میرود، شاید همین است که تا جایی که بشود دیگر خودم رانندگی نمیکنم، یا اصلا تصور‌ رانندگی بین شهری برایم متصور نیست. جز اینکه مجبور باشم، یا مسیر کوتاه باشد. وقتی هم رانندگی میکنم یادم میرود کجا هستم فقط روی نقشه را نگاه میکنم ببینم کی میرسم، و موبایلم عشق ممنوعی است که مرتب برای در دست گرفتن و چک کردنش وسوسه میشوم.اواخر دهه چهارم زندگی ام ، زندگی تغییراتی داشته . و خوب آنها را میفهمم، اگر برای تغییر جایی بخواهم غر بزنم، جایی است که احتمالا صدایم به جایی میرسد، نه هر جایی ، نه با هر کسی. همه چیز تاوانش را هم دارد، کمتر شدن تعداد دوستانت، نگرانی از بابت حرف نابجایی که زده ای، حرفی که شاید فرد دیگری میزد کسی دلخور نمیشد ولی چون تو زدی عواقب دارد، همه این برای این است که هدفت خلق ارزش است و خدمت، هر تاوانی هم داشته باشد میدهی ، اینها که چیزی نیست.

تا درد نیابی تو به درمان نرسی

تا جان ندهی به وصل جانان نرسی

تا همچو خلیل اندر آتش نروی

چون خضر به سرچشمهٔ حیوان نرسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.