تبش


این روزها هرچیزی کرونا هست و اگر تست دادی و منفی هم بود باز هم نمیتوان با قاطعیت گفت کرونا نیست، احتمالا خود نامردش است. چند روز پیش یکی از همکاران عزیزم نتیجه تستش مثبت شد و باقی همکاران آن واحد هم کلا دورکار شدند، خدا رو شکر فرد جدیدی کرونا نگرفت یا شاید هنوز نمیدانیم گرفته یا نه. جلسه با مدیران یکی از تیمها داشتم دیشب با من تماس گرفت که مشکوک به کروناست و به ناچار جلسه را باید آنلاین برگزار کنیم. اصلا از جلسه آنلاین متنفرم. جلسه باید رو در رو باشد، چشم در چشم، حس را منتقل کنی. حس را بگیری. از پشت این دوربینها به آدم ها نگاه کردن در جلسات آنلاین که این روزها هم زیاد دارم، هیچ حسی نمیگیرم. فقط حس میکنم رفع تکلیف است. حال هرچه میخواهند بگویند دورکاری خوب است، من که ذره ای خوبی ندیدم. حداقل برای من مفید نبوده. کلا دیگر از هرچه جلسه آنلاین هست متفرم. ولی مجبورم. مجبور. از هرچه ماسک هست متنفرم. چه بلایی سر ما آورد این کرونا. قبلا وارد بیمارستان یا درمانگاه میشدی بوی تند الکل فورا به مشامت میرسید، حالا چه. دور تا دورت اینقدر الکل پاشی است که دیگر بویش را هم حس نمیکنی. چقدر عزیزانی که بخاطر این کرونا از دست دادیم و اولش باورمان نمیشد، وقتی فهمیدیم کرونا آدم میکشد که حتی موقع تشییع جنازه اش نگذاشتند به جنازه اش نزدیک شویم. حتی نتوانستیم یکدیگر را در آغوش بگیریم و گریه کنیم. حتی نشد که مراسم برای ختمش بگیریم.وقتی باورش کردیم که از نزدیک کادر درمانمان را دیدیم خسته و مستاصل ، کتک خورده ،ناامید و خسته، کز کرده در گوشه ای و همچنان در حال تلاش برای نجات بقیه. کرونا شد جزیی از زندگی. واکسنش هم شد شعار انتخاباتی.

ولی ما آدمها عجیبیم به همه چیز عادت میکنیم به بوی الکل، به خانه ای که بوی بیمارستان میدهد، ما به همه چیز زود عادت میکنیم، حتی به وجود عزیزانمان. یادمان میرود شاید این بار پرچم عزا بر سر در خانه همسایه نصب نشد، شاید این بار نوبت خودمان شد. به بودن عزیزانمان لاقل عادت نکنیم.طوری دوستشان داشته باشیم شاید فردا ما یا او دیگر نبود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.