تجربه یک شکست


سال 90 با همکاری دو نفر از دوستانم که الان هنوز هم با هم شریک هستیم ،فروشگاه اینترنتی را در شیراز راه اندازی کردیم. دارایی ما حدود 30هزار دلار بود و قیمت دلار حدود 3 هزار تومان. حدود 100 میلیون داشتیم و میخواستیم یک فروشگاه اینترنتی راه اندازی کنیم. فقط همین را میدانستیم. به ده سال پیش که فکر میکنم میبینم هیچ از بیزنس نمیدانستیم فقط میخواستیم کاری را انجام دهیم که حتی امکان سنجی آن را هم نکرده بودیم، تصور میکردیم باید فقط همه سایتها و فرومها را پر از تبلیغات کنیم و فقط ازین راه میتوانیم موفق شویم. دفتری کوچک در طبقه چهارم یک ساختمان قدیمی بدون آسانسور را اجاره کردیم و شروع به فعالیت کردیم. تنها کاری که کردیم این بود که یک دستگاه برای کنترل تلفنها راه اندازی کردیم و چند داخلی تعریف کردیم که همه تلفنها که سه عدد بودند با هم زنگ میخوردند و هر کداممان میتوانستیم جواب میدادیم.از هفت صبح میرفتیم تا 11 شب هر روز حتی روزهای تعطیل ،در ابتدای امر هزینه زیادی را برای طراحی سایت کردیم سایتی که با دانش یکی از شرکایم بهتر از آن هم میشد طراحی کرد ولی چون دانشی نداشتیم طراحی سایت را با هزینه گزافی به چند فرد سپردیم و یک سایت درب و داغان تحویل گرفتیم و تصمیم گرفتیم فعلا روی همان سایت کار کنیم. کار ما فروش اینترنتی بود و اگر خاطرتان باشد زمانی بود که بازار سی دی فروش ها گرم بود، و ما میخواستیم سایتمان شبیه سی دی فروش ها نباشد، حتی برای بعضی از قسمتهای سایت که مشکل داشت از برنامه نویسان خارجی استفاده کردیم. و تبلیغات شروع شد، طراحی بنر که آن زمان با فلش اگر طراحی میشد خیلی شکیل بود و هزینه بر، و علاوه بر آن به صورت گیف هم بنر ها را طراحی میکردیم. هیچ محصولی نداشتیم و اگر سفارشی ثبت میشد از بازار بعضا با قیمت بالاتر تهیه میکردیم و ارسال میکردیم ولی به مشتری نه نمیگفتیم. حتی چیزی که خوب بود احترام به مشتری بود و هیچ نداشتیم. کم کم دیدیم باید یک سری محصوصلات که میتوان با سود خوب فروخت رو تهیه و انبار کنیم این بود که تعدادی زیور آلات خریداری کردیم و یک دوربین عکاسی هم خریدیم و شروع کردیم به عکاسی غیرحرفه ای و بارگذاریشان در سایت، حتی این را نمیدانستیم که مشتری هدف اصلا چه معنی دارد، و از هر جور کالایی با تعدادی محدود و یا با ارتباط با فروشنده هایی که خودشان دسته چندم بودند موجود میکردیم. مثلا کرم حاوی طلا، جاروبرقی، یخچال، موبایل، زیورآلات، کارواش، پد نگهدارنده اجسام، چای سبز و… عملا مشتری را با هزینه زیاد روی سایت می آوردیم و چیزی برای فروش نداشتیم. مثلا برای بروز رسانی لیست موبایلمان به منشی یکی از موبایل فروش های معروف شیراز ماهیانه مبلغی میدادیم که به محض تغییر قیمت لیست جدید را برای ما بفرستد و بارها میشد که موبایلی با قیمتی روی سایت فروش میرفت و قیمت گرانتر شده بود و با توجه به اینکه ما سیایتمان کمترین قیمت بود باید مبلیغی هم از خودمان روی آن میگذاشتیم و کالا را تامین و ارسال میکردیم. حال بماند آن موقع ها بحبوحه بحث برچسب شبنم و این داستان ها بود و گاهی کالایمان را در مراکز ایست و بازرسی میگرفتن و بخاطر اصالت نداشتن برچسب شبنم که ما هم از آن بی اطلاع بودیم ضبط میکردند و هرگز نه به خریدار میرسد و نه به ما و مجبور بودیم که هزینه کالا را به خریدار پس بدهیم و یا برای دلجویی از مشتری کالایی را به عنوان هدیه علاوه بر کالای خریداری شده برایش ارسال کنیم. و فروشنده که جنس را به ما تحویل داده بود هم قبول مسولیت نمیکرد. یادم هست یکبار سفارش یک یخچال ساید بای ساید از کرمانشاه ثبت شد، بسیار خوشحال شدیم بیشتر خوشحالیمان از این بود که اینقدر به ما اعتماد کرده اند که سفارش یخچال ده میلیونی ثبت کرده اند، همه چیز هماهنگ شد و یخچال هم توسط باربری به کرمانساه ارسال شد و سود ما هم حدود 50 هزار تومان بود، که آن هم هزینه باربری شد.چشمتان روز بد نبینید روزی که مشتری تماس گرفت که یخچال را دریافت کرده است شروع به بحث کرد که این مدلی نیست که من میخواستم و مستقیما به شیر آب وصل نمیشود و من آن مدلی میخواستم. وقتی بررسی کردیم دیدیم که بنده خدا درست میگوید در انتهای حروف یخچال یک G با L جابجا شده بود، موردی که در سایت ما بود همان بود که مشتری میخاست و لیستی که ما از نمایندگی یخچال گرفته بودیم آن دیگری بوده است، اینجا بود که کاسه چه کنم دست گرفتیم. از طرفی نمایندگی قبول نمیکرد که کالا را پس بگیرد و از طرفی مشتری برای جهیزیه دخترش این مدل را میخواست، در ابتدا مشتری تقاضای مرجوع کالا را کرد که در این صورت ما باید یخچال را پس میگرفتیم و هزینه ها را هم پرداخت میکردیم و حتی جایی برای نگهداری آن هم نداشتیم و حتی پول کافی هم نداشتیم که یخچال را پس بگیریم چون اواخر عمر بیزنس ما بود، اینجا بود که هم با معرفتی آن هم میهن کرد و هم مشتری مداری ما کارساز واقع شد و با ارسال یک بخارپز رایگان برای جهیزیه دخترشان اوضاع ختم بخیر شد.

کم کم دیدیم واقعا اینطوری نمیشود بیزنس کرد، همه سرمایه مان از دست رفته، فقط تبلیغ کردیم به قول شریکم تیلیغ چیزی را میکردیم که نداشتیم.هیچ تعریفی از مشتری هدف ، نیش مارکت عملا هیچی نمیدانستیم. مزیت رقابیتمان را قیمت گذاشته بودیم و همیشه ادعا میکردیم که کمترین قیمت را داریم ، سیاستی که بعدا یاد گرفتم اشتباه ترین سیاست ممکن است.خلاصه اینکه نه استارت آپ ویکندی بود نه آموزشی نه مشاوری نه اصلا مفهموم استارتاپ در ایران شکل گرفته بود و فکر میکردیم اینا برای خارجی ها هست. الان شرایط برای استارتاپ ها بسیار بهتر هست آموزش های رایگان به وفور وجود دارد و کسی که میخواهد کاری را شروع کند با چشم بازتر این کار را میکند.

درست است که در نهایت آن بیزنس ما به شکست منجر شد، ولی دست از تلاش برنداشتیم و به هر طریقی بود توانستیم با هم تلاش کنیم و هنوز باشیم. و هنوز با هم شریک باشیم.

تصویری که ابتدای مطلب بارگزاری کردم، تصویری جعبه ای است که شریکم طراحی کرده بود برای اینکه زیورآلات را در آن قرار دهیم و عکاسی کنیم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.