گاهی اینقدر گرفتار توسعه زیر ساخت ها می شوی که جلسات منظم را فراموش میکنی. و بعد در یک جلسه متوجه میشوی که چقدر حرف ناگفته مانده. به یک جلسه هم نمیرسه. باید جلسات را منظم کنم. بهتر است دیدارهای ناگهانی ام را کم کنم و بیش از قبل همه را برنامه ریزی کنم. هرچقدر تیم بزرگتر میشود، باید حواست به لول های میانی هم باشد، برخی جلسات را حساسیتشان را میدانی ولی فراموش میکنی. تعداد بیزنسها زیاد میشود، دیگر یک شرکت نیست، هلدینگ است و مسولیتت هم بیشتر. نگاهت را باید وسیع تر کنی،نگاهم را باید وسیعتر کنم.گاهی حس میکنم وقتم به جلساتی میگذرد که لازم نیست. بعد مغزم خسته میشود و دیگر نمیتوانم از همه توانم برای کارهایی که باید وقت بگذارم استفاده کنم. این بار خیلی جدی تر میخواهم زمانم را برنامه ریزی کنم. یا با برخی از همکارانم اینقدر سرگرم گپ و گفت میشوم که همه آن را میتوانستم در ده دقیقه جمع کنم. قبلا تصمیم گرفتم زمان جلساتم را بجای یک ساعت نیم ساعت کنم که خودش موثر بود، حال میخواهم دیدارهایم را هم کنترل کنم، یعنی در اتاقم را به روی همه باز نگذارم مگر با وقت قبلی، قبلا حس میکردم این کار شاید بی احترامی باشد یا شاید رفتارم مانند مدیران دولتی شود. ولی برای رشد بیزنسهایمان ناچارم این کار را انجام دهم. الان شاید 60 درصد از قرارهایم را از قبل تنظیم میکردم، ولی الان میخواهم 90 درصد از تایم کاری ام را با برنامه ریزی قبلی استفاده کنم. زمانهایی که قبلا عموما فقط شب ها برای بررسی کلی کسب و کارها بود را میخواهم قسمتی اش را هم در طول روز بگنجانم. هرکس را لازم دیدم درخواست کنم تا با هم همانموقع صحبت کنیم. الان وقت رشد است، الان وقت برنامه ریزی است، الان زمان پوست انداختن است و من با همه وجود آماده این مرحله هستم وشوقش را هم دارم. من با همه وجودم کسب و کارهایی که داریم و با کمک شرکا و همکارانم راه اندازی کرده ایم دوست دارم. و همه تلاشم را میکنم تا مدیرعامل بهتری باشم. دوست دارم زمانم را آنقدر منظم تر برنامه ریزی کنم که بتوانم با تک تک همکارانم حتی در حد چند دقیقه هم شده خصوصی صحبت کنم. چون میدانم نظر تک تکشان ارزشمند است و بهتر است حداقل حرفهایشان را بشنوم.