خرداد


سالهاست خردادماه امتحان ندارم، سالهاست درس بصورت آکادمیک نمیخوانم. ولی هنوز هم خرداد برای من همان فضای امتحان و استرس رو دارد، هنوز خواب میبینم امتحان ریاضی دو دارم، هنوز خواب میبینم فردا امتحان دارم و هیچ نخوانده ام. هنوز هم وقتی بیدار میشوم بررسی میکنم مطمئن شوم خواب بوده است.

نمیدانم این سیستم آموزشی با ما چه کرد، که عموما درسها را میخواندیم که فقط پاس کنیم، من وسط کار کردن هایم باید درس هم میخواندم، دو سال آخری که دانشگاه آزاد بودم هر ترم سه واحد حذف میکردم و سه واحد را هم حتما می افتادم. بعضی ترمها هم بیشتر می افتادم. البته شکر خدا هیچوقت مشروط نشدم. ولی همیشه استرس آن را هم داشتم. الان که سالها میگذرد اگر برای مقاطع بالاتر بخواهم مجددا به دانشگاه برگردم، میدانم دیگر آن استرس ها را نخواهم داشت و این بار چون خودم میخواهم بروم نه اینکه جامعه اجبارش را به من تحمیل کند، با روی باز میروم و میدانم لذت خواهم برد. ولی نمیدانم چرا هنوز این کابوس های شبانه و استرس ها فراموشم نمیشود. درسهای تخصصی را همیشه نمرات بالا میگرفتم، ولی در بعضی درسها کمیتم لنگ میزد، مثلا از وقتی بابت یک داستان مفصل که شرحش در این مجال نمیگنجد از ریاضی بیزار شدم هرچه کردم که برایش وقت بگذارم نتوانستم، ریاضی دو را دو بار افتادم، بار آخر هم استادمان حامله بود به بچه توی شکمش قسمش دادم تا پاسم کند وگرنه بازم می افتادم. چه کارهای احمقانه ای میکردم. خلاصه اینکه در هر برهه ای از زمان که باشی مهمترین مسائل آن برهه برایت بولدتر و پراسترس تر میشود، ولی سالها بعد که به آنها نگاه میکنی میبینی شاید اگر الان بود ، اینقدر حرص نمیخوردی ، شاید راحتتر با مسائل برخورد میکردی، مطمئن باش ده سال دیگر هم به الان خودت با همین دید نگاه میکنی، زندگی آنقدرها هم جدی نیست. مهم این است در طول این زندگی چه ارزشی خلق میکنی و هدفت چیست، بقیه اش فقط بازی هست و رنج و زجر که خودمان هم عامل قسمتی از آن هستیم.

روی سنگ قبر پسر دایی مرحومم که دوستم هم بود و در جوانی بر اثر پرت شدن از کوه فوت کرد، این رباعی خیام نوشته شده است

یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.