قضاوت


نمیدانم بار چندم است که درباره “قضاوت” مینویسم. اگر از بیشتر آدمها بپرسی قضاوت کردن کار خوبی است یا نه عموما میگویند خیر و عموما هم خودشان را در دسته ای قرار میدهند که کسی را قضاوت نمیکنند. تجربه من اما چیزی جز این بوده است. آدمها همه چیز را قضاوت میکنند، برخی ها فقط هنرمندتر هستند و بروز نمیدهند ولی قضاوتشان را کرده اند. داشتم به این فکر میکردم چرا کاری که همه انجامش میدهند شاید خودم هم همین کار را میکنم، مضمومش میدانیم. راحت بگوییم ما قضاوت میکنیم. همه را، رفتار همه را. و ارتباطمان با آن فرد هم بر اساس قضاوتی است که درباره اش میکنیم. اینکه دایم بگوییم قضاوت نمیکنم، دلیلش آیا این است که خود را موجه تر نشان دهیم.اگر قضاوت کردن کار درستی نیست، واقعا قضاوت نکنیم. تمرین کنیم که این کار را نکنیم. نه فقط به یک شعار تبدیلش کنیم که از آن برای بهتر جلوه دادن خودمان استفاده کنیم. جالب تر اینجاست افرادی که بیشتر روی این موضوع تاکید میکنند بیشتر از بقیه هم همه را قضاوت میکنند. من نمیخواهم کسی را قضاوت کنم، نمیدانم چقدر در این راه موفق بوده ام ولی تلاشم را میکنم. براحتی میگوییم تا با کفش فردی راه نرفته ای نمیتوانی راه رفتنش را قضاوت کنی، ولی بدون اینکه حتی کفشش را ببینیم درباره راه رفتن، لباس پوشیدن، رفتار و هرآنچه بتوانیم قضاوت میکنیم. البته دلیلش تا حدی روشن است، آدمها ازین که مورد قضاوت قرار بگیرند بیزارند، به همین دلیل خودشان رفتاری میکنند که انگار از قضاوت کردند دیگران هم بیزارند، ولی آنچه پشت ماسکی که بر چهره دارند وجود دارد کاملا شخصیت دیگری است. آدمها همیشه دوست دارند خودشان را خوب جلوه دهند، خودشان را فردی جلوه دهند که مهربان است، درک میکند. اینکه در عمل عموما اینطور نیست گاهی برای خودم هم سوال میشود که چرا. چرا وجود آدمها نمیتواند مانند حرفهایشان زیبا باشد. چرا واقعا تا کفش کسی را نپوشیده اند براحتی قضاوتش میکنند. گاهی حس میکنم چقدر ناعادلانه است و چقدر پشت سر دیگران حرف زدن و قضاوت کردنشان راحت شده است. گاهی از انسان بودن خودم هم بیزار میشوم.

الا ای نیکرای نیک تدبیر

جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر

شنیدم قصه‌های دلفروزت

مبارک باد سال و ماه روزت

ندانستند قدر فضل و رایت

وگرنه سر نهادندی به پایت

تو نیکویی کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

که پیش از ما چو تو بسیار بودند

که نیک‌اندیش و بدکردار بودند

بدی کردند و نیکی با تن خویش

تو نیکوکار باش و بد میندیش

شنیدم هر چه در شیراز گویند

به هفت اقلیم عالم باز گویند

که سعدی هر چه گوید پند باشد

حریص پند دولتمند باشد

خدایت ناصر و دولت معین باد

دعای نیک خواهانت قرین باد

مراد و کام و بختت همنشین باد

تو را و هر که گوید همچنین باد

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.