هرچه سنم بالاتر میرود ، بیشتر درک میکنم این مغز چقدر میتواند پیچیده باشد و چه چیزهایی را به یاد بسپارد و یا تداعی کند. اینکه وقتی خواب میبینیم دقیقا چه اتفاقی می افتد نمیدانم. تمرکزم روی واقعه ای که به تصویر کشیده میشود و وقتی بیدار میشوی یادت هست و بعد آرام آرام حتی فراموشت میشود، هست.

دیشب خواب عجیبی دیدم، وارد یک صحرا شدم، دو شتربان به همراه شترهایشان از چاهی آب میکشیدند و برای شترهایشان آب میریختند. یکی از ساربانها ناگهان تفنگ بلند خود را از خورجین شترش به چشم بر هم زدنی بیرون کشید، چشم من سریعا به دنبال تفنگ رفت،چون مرا دیده بودند و گمان کردم میخواهد مرا هدف دهد، ولی آنسو پشت یک سنگ یک نفر را هدف قرار داد ، صدایش درد کشیدنش را میان باد شنیدم. دو شتربان به من اشاره کردند که بیا. تفنگ بسوی من نشانه گرفته شده بود ، و من هم که دقت تیراندازی شان را دیده بودم، تردید به خود راه ندادم به سمت آنها روانه شدم. . حدود پنجاه قدم بدون اینکه جلوی پایم را نگاه کنم و چشمانم مستقیما خیره به تفنگ ، به سمتشان رفتم، به آنها که رسیدم، صورتشان را که پارچه ای پوشانده بودند و فقط چشمانشان معلم بود را گشودند. گفتند بشین ، ترس در دلت راه نده. ما با تو کارمان نیست. نشستم. دیگر احساس خطر نمیکردم، ولی نمیدانستم خوابم یا بیدار، دانه های شن را با مشت میداشتم و آرام از میان انگشتانم پایین میریختم. به شن ها دقت میکردم، خیلی واقعی تر از آنی بود که بشود گفت خواب هستم. در همین حین یکی از آن دو مرد به من گفت نان خورده ای ، من اصلا یادم نبود اینجا چه کار میکنم، گرسنه هستم یا نه. بیشتر حس میکردم تشنه ام. جواب دادم نه. هم گرسنه ام هم تشنه. گفت بیا و از چاه آب بکش و بخور. به سمت چاه رفتم، با دلو برای خودم آب کشیدم. هرچه بیشتر مینوشیدم انگار تشنه تر میشدم. گفت امان بده اینقدر سریع آب نخور از لبانت مشخص است مدت زیادی آب نخورده ای. سرم را به نشانه اطاعت پایین آوردم ولی هنوز تشنه بودم. سفره کوچک پارچه ای پهن شده بود، روی آن مقداری روغن حیوانی و نمک بود و دسته ای نان. یکی از مردان که هیکل تنومندتری داشت گفت مهمان ما هستی بفرما با ما همسفره شو. بسم الله گفتیم و شروع به خوردن کردیم. مزه روغت حیوانی با نمک و نان ، یادم نمی آید آخرین بار کی خورده باشم. ولی چنان طعم دلنشینی داشت که با ولع همچنان میخوردم. مرد دیگر گفت چرا آن مرد قصد جانت را کرده بود. شوکه شدم. من نمیدانستم آن مرد که دقایقی پیش با شلیک همین فرد کشته شد، قصد جان مرا داشته است. گفتم من نان و نمک شما را خوردم. به شما دروغ نمیگویم ولی نمیدانم چطور سر از اینجا در آوردم. گفت حتما از جنیان هستی. گفتم من انسانم. خوابیده بودم، فکر میکنم دارم خواب میبنم. لبخندی عاقل اندر سفیه زد و گفت که از جنیان نیستی و خوابیده ای و اینجا بیدار شدی در حالی که یک نفر فرسنگ هاست به دنبال تو می آید تا ترا بکشد. گفتم من از سو قصد دیگری علیه خودم خبر نداشتم. احساس میکنم بیش از پنجاه قدم هم بیشتر راه نیامده ام، ولی از جنیان هم نیستم و باز تاکید کردم که خواب میبینم. پرسید بار اولت است ازین خوابها میبینی گفتم خیر تا به الان چندین بار خواب های عجیب دیده ام ولی کسی نتواسته آنرا برایم تفسیر کند، از نام و نشانم پرسید. گفتم نامم وحید است. گفت این نام الانت نیست. در آینده ای شاید نامت همین باشد. گفتم نامم چیست گفت تو پسر کمرخان هستی و من هم به احترام او از تو دفاع کردم. گفتم کمرخان نام یکی از اجداد من است. گفت برو و اگر از خواب بیدار نشدی پیدایش کن سلام مرا هم به او برسان. کاملا بدنم بی حس شده بود. گفت نام چشمه کمرخان را شنیده ای گفتم بله. سالها پیش به آنجا رفته ام. گفت دو فرسخ ازین چاهی که از آن نوشیدی بالاتر برو به چشمه میرسی. آنجا سراغ کمرخان را بگیر. گفتم نامت چیست گفت سیاوش. اشک در چشمانم جمع شده بود. نمیدانستم از ضد و نقیض ها بگویم یا راه چشمه را در پیش بگیرم. به او گفتم منطقه ای که چشمه کمر خان در آن قرار داشت بیایان نبود. کویر نبود، پر از درخت بود. گفت تغییر دوران است. گفتم الان کمرخان زنده است یا نه با عصبانیت گفت زنده است. برو و پیدایش کن. ما هم باید برویم. من راهی بالای چشمه شدم و آنها سمت پایین را در پیش گرفتند. داشتم فکر میکردم سیاوش کیست. کمرخان که سالها پیش مرده است. من کجا هستم. بروم به کمرخان بگویم من که هستم. نمیدانم فقط خوشحالم که بیدار شدم. وقتی هم بیدار شدم دیگر خوابم نبرد . تمام بدنم خیس در عرق بود. فقط فکر و خیال بود که این خوابهای پی در پی چه از من میخواهند. چه چیزی را به من میخواهند نشان دهند. این فکر میکنم چهارمین خوای عجیبی بوده است که در این مدت دیده ام. فقط ساکت میمانم و منتظر هستم ببینم آخر میتوانم این پازل را تکمیل کنم یا نه.